Tuesday, August 14, 2012

100

تو اتاق موندم ولی اون داد زد .خداحافظ. ینی میدونم شرمندگی رو دوشت نشسته که نمیتونی بیای بیرون.البته این رو خودم گفتم شاید اون هیچ فکری نداشت اون لحظه اگر هم داشت شاید این نمی بود که من گفتم .حتی اون لحن و سبک حرف زدن ِ چند روز قبلم با اون رو خودم میدونستم حس کولی بازی بهم دست داده. کلمه ای که با اون مضمون موافق باشه رو پیدا نکردم که به خودم یا با خودم بگم .اما اون گفت. همان لحظه با خودم گفتم یعنی یه آدم تو دنیا چقدر ،چند تا میتونه پیدا بشه مثل اون که از لحاظ مفاهیم و همخوانی کلمات قدرت پیداکردنش رو طوری داشته باشه که با فکری که من دارم ازون کار یکسان باشه .اینکه خاله زنکی ذره ای تو خونم نبود قبلا اون و خودم رو به تعجب واداشته بود به این دلیل که همیشه سکوت رو به حرفای احمقانه ترجیح دادم .
 به هر حال برای من جالب انگیزناک بود شاید برای کسی اصلا اینطور نباشه و ازینکه همخوانی فکرم با اون رو به نظرم جالب دیدم به نظربقیه مضحک هم بیاد . چند رو به خماری ِ عمیقی فرو رفتم . این خماری بیشتر مربوط به حسی بود که خودم در لحظه ی انجام آن عمل داشتم و اون این حس من رو فهمیده بود . در واقع چطور بگم اینکه حسم لو رفته بود من رو به صورت غم انگیزی از خودم خجالت زده کرد تا اینکه موضوع اصلی من رو خجل کنه.دوبار در زندگانیم این شرایط رو برای خودم ایجاد کردم با فهمِ حس ِ توام با کولی بازی که عالی ترین کلمه رو برای توضیح اینچنین رفتارهایی دیدم و میبینم . من اون آدم رو تحسین میکنم . توضیح کامل تری نمیبینم جز کلمه ی خوب بودن یک شخص و دوست داشتنش

No comments:

Post a Comment