پرده ها رو میکشم .همیشه میخوام روز رو به حالت شب ببینم. از زردی افتاب گریزانم .با خانواده سراین مسئله سالهاست درگیرم. منو درک نمیکنن اولا که میگفتن افتاب نعمته دختر تو چته؟ میگفتم والا هیچی فقط ابم با این زردی که بی شباهت به شاش نیست تو جوب نمیره میخوام ریختشو نبینم وشرط میبیندم که این خواسته ی من هیچ ضرری به شما نخواهد زد .دیدند من واقعن در مقابل افتاب ناتوانم.غمگین تر میشم تا وقتی که پرده ها کشیده شه. دلشان سوخت حق رو به من دادن با اینکه عقیدم رو هنوز قبول نداشتند . وقتایی که تب داشتم هرکی از کنارم رد میشد میگفتم بکش اون پرده رو انگار تبم میومد پایین :)
No comments:
Post a Comment