مکالمات آن روز پای تلفن حسابی ناراحتش کرد.انرژی اش را برای دوست داشتن آن مرد گرفت .کار مرد همین بود .ناامید کردن دختر از خودش.انگارقشنگ ترین لحظه های زندگی مرد این بود که مدام دوست داشتن ، دوست داشته شدن و مهم تر از همه بلد بودن دوست داشتن را دختر یادش دهد.قانعش کند .به آینده اش در رابطه با خودش امیدوارش کند و او مدام شاید ها را پشت حرفهای دختر ردیف کند.شاید خدا نخواهد.شاید تقدیر من با تو نباشد .شاید نشد .نشد.شاید هایی که با شنیدنش مو به تن دخترک سیخ میشد .ترس به جانش چنگ می زد.ترس نرسیدنش به مرد که مردم خطابش می کرد .هراس نرسیدن به او.دختر هیچ نگفت . خیلی معمولی خداحافظی کرد . میدانست همان لحظه به رو نیاوردن رفتارهای مرد وجدانش را روبه رویش می آورد . به جانش می افتد .وسوسه اش میکند . دوباره تماس میگیرد .به خواست خودش معذرت خواهی می کند .دخترغمگین شد. تنهایش گذاشت، با خود دومش .شدت دوست داشتنش باعث شده بود در رفتارهای مرد کند وکاو کند.خوب قلق مقابله با رفتارهایش دستش آمده بود .دوست داشتن را باید اینطور زیرو روکرد .
No comments:
Post a Comment