Thursday, September 20, 2012

عادت

عادت میکنم. عادت میکنم . عادت را گریه می کنم .عادت دلپیچه ی صبحگاهی می شود.مارمیشوم از دلپیچه، بین لحاف ها به خود میپیچم .باید درمسیر خوابهایم دستشویی بین راهی ترتیب دهم .عادت مرا انجام می دهد.ازبین می برد . آدم ها را برای خود نمی گذارم .چه میدانم حوصله تکرارشان را ندارم .بگذارم که  بعدا لازمم می شود شاید؟  آدم های اطراف ،ناخوشایند، فک وفامیل ها را سم زدایی می کنم،دوری می کنم ،تلاش می کنم برای ازیاد بردنشان ، از یاد بردن سنت های ملال انگیزشان . با این کارهادر پستوی ذهنم اینجورآدم ها را نسل کشی می کنم انگار که از هیچ وجود نداشته اند. دردم آنجاست که واقعیت را نمی شود از فهمیدن دزدید از درک اینکه آنها هستند، نفس می کشند، وجود دارند وهمچنان با قدرتی بیشتر از پیش فضولیات افکارشان را آلت می کنند تا به زندگی ام فرو برند . 

No comments:

Post a Comment