شب بود. چراغ نفتی رو آوردن همکار چراغعلی بشه تو زیارتگاه.صبح که می شد چراغعلی رو پله می نشست به انتظار شب تا چراغنفتی رو ببینه که روشن نشسته رو تاقچه .می خواست که بچشون بشه چلچراغ.چراغعلی دورازچشم رفت کنار پنجره. نشست زیر تاقچه . چراغ نفتی می شناسی مورو مُیوم چراغعلی اومَدُم بِگُم که ما خاطرت رو میخوم تونوم همیجوری؟ چراغنفتی گفت هاا چراغعلی مونوم همینوم .صبح روز بعد چراغعلی رفت سراغ چراغنفتی .دید از دور سیاسوخته نشسته کنج تاقچه .نرفته برگشت نشست رو پله ها . کدخدا اومد گف چراغعلی دمغی چراغعلی گفت غلط کِردُم .شب بود کداخدا .ندیدُم ته دیگ صورتش رو
No comments:
Post a Comment