Tuesday, September 04, 2012

فرار مغزپسته

قصه از کجا شروع شد ؟از فرار مغزها. اینکه ]چمیدونم چمدونش رو بستم. سالها پیش اونوقتها که مد روشنفکری و این حرفا بود. حتی اون حرفا .با اولین پرواز فرستادمش خارج . دوروز بعد چمدون خودم رو بستم با دومین پرواز چون که اولین پرواز جا موندم .خواب موندم . ساعت هم معلوم بود دل خوشی از رفتن من نداشت که رفتنم رو دیر کرد .خواستم خودمو برسونم به مغزم . ببینم تو مملکت غریب چه میکنه . هنوز بوی وطن تو سرشه یا با شلوارک کنار بیچ با مغزهای مونث ِخارجی پیاده روی می کنه.می کنه؟ .گرفتنم . گفتن به جرم فراری دادن مغزهااا باید بازداشت شی . گفتم مغزها چند تاس؟ مغز. اون یکی هم مال خودم بود اختیارشو دارم . مال خودمه .میزنم تو سرش ،شلوارمو می کشم سرش .به همه چه؟ مغز من رفته خارج . اونور اب .اینور آب دیگه پاش نمیرسه که بیوفته توش غرق شه . تنم موند . موند تو وطن .هی دست و پا زد . هی هیعی .غرق شد اما

No comments:

Post a Comment