کلماتش تقلا می کرد حرفهایش را باور کنم. با چشمهایم محکم گفتم بله، متوجه ام، فهمیدمت. دروغ هم گفتی به ضرر من تمام نمیشود. من وظیفه ام فقط درمقابلت درک کردنت بود.تو دنبال کسی بودی تا دروغهایت را به راستی بودنش درک کند و دم نزند . خُب من همانم!سکوتم درحال درک کردن ِ تو بود نه اینکه در ذهنم حوالی های دیگر را پرسه زدن .سکوت ها گاه به اشتباه معنی را میفهمانند .به احساسات من ضرری نمی رسانی .این وجدانت هست که بعد از من سراغ دروغهایت را از تو می گیرد که سعی در فهماندنشان به من داشتی تا با مظلومیتی که درحرفهایت بود مرا به قوی ترین نحو ممکن تحت تاثیر قرار دهی .در زرنگی دروغهایت به سادگی ِ حماقتت پی بردم .
No comments:
Post a Comment