سرش بالا بود.به سمت مخالف دختر .کنارش نشسته بود .نگاهش به پوچی ِ آنطرف تر بود.به جهتی که فضای خالی بود .دستهاش را نوازش می کرد بی آنکه نگاهی به چشمانش بیندازد. ملایم.نرم. لمس می کرد. یکهو چیزی غیر معمول زیر انگشتانش حس کرد.چیزی که نبود. نبودن را، عدم را حس کرد. حلقه. حلقه ات کو؟.پلکهای دختر پایین افتاد.نگاهی شرمانه از زیر پوست پلکهابیرون می زد. دست از زیر انگشتان زمخت مردانه اش دزدید.بلندشد.رفت.با قدم های ناامید.در سکوت مطلق.سکوتی پر از بلوا
No comments:
Post a Comment