Friday, January 25, 2013

191

ازینکه از همون اول بهم میگفتی منو برا همیشه میخوای ولی قول نمیدی و ته دلت عین خیالت نبود که یکی رو داری به خودت علاقه مند میکنی با خودت میگفتی یه چند وقت غصه میخوره و فراموشم میکنه یادشم نمیمونه که چی بوده و چی شده مثل خودت که هیچوقت منو یادت نبود حتی هیچوقت تولدمو یادت نبود یا حرفا یا اینکه چطوری به هم نزدیک شدیم
ازینکه با دروغ گفتنات احساس باهوش بودن بهت دست می داد و منو احمق میدونستی و ته دلت می سوخت با یه ببخشید همش اوردی همیشه حتی بار اخر که ازم جدا شدی اما فهمیدم کسی که یه بار دروغ میگه یعنی همیشه دروغ می گه
ازینکه اس ام اس میدادم و جواب نمیدادی چون حس زیادی بهم نداشتی یا شایدم اصلا حسی بهم نداشتی و وقتی گله میکردم میگفتی اگه جواب شعرای عاشقانتو بدم بی مزه میشه
ازینکه زنگ میزدم و یا به بهانه اینکه تو شرکت هستی و نمیتونی یا تو مغازه ای و جلو بابات نمیتونی یا خوابی اما اون وقتا که بیکاربودی و پای تلویزیون بودی چرا به فکرم نمی یوفتادی که اگه دلت تنگ شد اگه، سراغی ازم بگیری
ازینکه این همه ایمیل دادم که عوض شدم جوری که مزاحمت نباشم اما ایمیلامو باز نکردی با اسم دوست دختراخوندت که تو قم بود و به قول خودت دوره های نوجونیت عاشقش بودی و میدونستید به هم نمی رسید و تصمیم گرفتید با هم دوست باشید و دوست داشتنتون با همه ی آدمای روی کره ی زمین فرق داشت، ایمیل می نوشتم و باز می کردی باز نوشتم اما اینبارو باز نکردی بعد چند روز طاقت نیوردی ایمیلی که با اسم اون بود رو باز کردی اما هیچ حسی نسبت به این همه ایمیلی که فرستادم نداشتی که بخوای بازش کنی

ازینکه وقتی دوست دختر آخوند پنج سالت با وجودی که شوهر کرده بود با من جوری حرف می زد که انگار هووشم و دلش خنک شد ازینکه بالاخره از هم جدا شدیم

ازینکه از یه خونواده روستایی بودم  از خونه فرار کردم تا برا اولین بار ببینمت نصفه شب که دورمو پسر عربا بگیرن با دوچرخشون اذیتم کنن و تو دیرتر از ساعتی که قرار بود اومدی بدون اینکه برات مهم باشه تو اون چند ساعت دیر اومدنت چقدر اذیت شدم و هیچ حرفی نداشتی بهم بزنی و گذاشتی به پای خجالت
همیشه منو به خونوادت ترجیح دادی نگفتم منو به اونا ترجیح بده اما نگفتم هم اونارو به من تو نمیدونستی جایگاه احساسی آدما رو کجا باید قرار بدی علمشو نداشتی از یه خونواده ی مذهبی با ذهن بسته بودی در صورتی که منم اعتقادی بودم اما جای این چیزا رو خوب میفهمیدم تو جوری تربیت شدی که مذهبی بودنت روی انسانیت تاثیر گذاشته بود اینو وقتی فهمیدم که گفتی وقتی زنت شدم اون موقه مهم میشی یعنی قبلش مهم نبودم؟ چون مادرت رو خدا قرار داده بود اون مقدم بود اما من چون باید توی کاغذ به اسمت ثبت میشدم جایگاه پایینی داشتم و اصلا جایی نداشتم

منتی نیست از کارایی که کردم و نگفتم فقط دردم میاد از نفهمیدنت که حس میکنی میفهمی و آدمایی که عاشقن روادمای احمق و سبک و ضعیفی میدونی از نظر شخصیتی. اما هیچوقت مثل تو کسی رو نه می تونم نه میخوام وارد زندگیم کنم تو ذاتم اینجور شخصیتی وجود نداره که حسی بهش ندارم و فقط برای ترس از تنها بودن، سرگرمی و فراموش کردن کس دیگه جایگزین کنم و وقتی سرم شلوغ شد بلایی که تو سرم اوردی سرش بیارم من بدجور شکستم میفهمی انگار یه چیزی توم زخمه زخم

No comments:

Post a Comment