Friday, January 25, 2013

192

دارم فکر می کنم
به آینده نامعلومم
به اینکه مادرم داره پیرمیشه و دیگه نمیتونه از پسم بر بیاد
به اینکه همه ی ارزوم تو رفتن به دانشگاه خلاصه میشد و نتونستم برم
با نرفتنش مشکل دارم اگه میتونستم برم آیندم تامین بود
اما الان فقط باید بشینم یه گوسفندی پیدا بشه منو بگیره خرجم بیوفته رو دستش
البته مشکلم اینه نمیتونم هر گوسفندی رو قبول کنم شاید به دلم ننشست شاید اصلا اون گوسفنده هیچوقت نیومد
و اینکه اگه اون گوسفنده تو سی سالگیم اومد حاضر میشه برام کلاسای مختلف مثل نقاشی که همیشه دوست داشتم ثبت نام کنه چون اون گوسفنده که پیرشد من باید یه راهی داشته باشم خرجمو دربیارم یا مثلا کلاس خیاطی که خیلی بدم میاد از خیاطی من فقط عاشق خوندن بودم اما اون گوسفنده که نمیاد منو بفرسته دانشگاه
مشکل اینه که گوسفندی هم درکار نیست اگه درکار بود خواهرمو می گرفت
اینکه به شوهر اسم گوسفند میدم برا این هست که دیگه هیچکس جای کسی که دوستش داشتم دارم و خواهم داشت رو برام نمیگیره که بخوام روش اسمی بزارم هیچی دیگه دارم غصه میخورم یه گوسفندی پیدا بشه منو بگیره خرجمون کم شه آزادیم زیاد شه شاید نشه ولی حداقل خرجمو که میده فقط خداکنه به دلم بشینه ولی اخه کسی ام نیست کاش بود یه چیزی . نیست

No comments:

Post a Comment