این روزها که رفتنت تنهاترم کرده است. درشب هایم، در عصرهای دلتنگی ام، در خواب و بیداری هایم و حالا که نشسته ام جلوی مانیتور مدام به افکارم سرک می کشی.ناخونک می زنی. هی با خودم می گویم یعنی حالا که تنهایم گذاشته ای چه حسی نسبت به من پیدا کرده ای
حسی که نسبت به دختری پیدا می کنی یا کرده ای که ازاو خوشت نمی آید و او هنوزدوستت دارد یا به قول دیگران آویزانت شده؟
حسی که از روی سرگرمی و معمولی بودن به دختری داشته ای و من نمی دانستم و این ندانستم باعث شده من را پیش تو احمق و نادان جا بیاندازد؟
حسی که باعث شده بود غر زدن هایم، ایراد گرفتن هایم، گله کردن هایم از بی مهری ات من را نزد تو دختری با درک پایین و فکری بسته نشان دهد؟
حسی که باعث شده مهربانی هایم را، صداقتم را، شب گریه کردن هایم از بی جوابی اس ام اس هایت، دلتنگ ِتو بودن هایم را، غصه ی فاصله ای به اسم مذهب و کاغذ محرمیت بینمان را که کی بشود محرم و با هم همیشگی شویم(نه اینکه خودم به آن برگه اعتقادی نداشته باشم دارم اما نباید،انسانی نیست کسی که دوستش دارم نبودن اسمم دربرگه اش باعث شود من را از زندگی و احساسش حذف کند خودش، خانواده اش و جامعه قیافه حق به جانب بگیرند که "تو نسبتی با او نداری پس حق نداری ادعای دوست داشتنش را بکنی"درصورتی که من بخشی از زندگی او بودم. با او حرف میزدم. با او خاطره داشته ام. این یک جنایت احساسی ِبشراست که برعلیه این گونه آدمها میشود کجاست آن رفتارهای انسان دوستانه؟ من به حماقت شما می خندم)، حرف زدن از مشکلات زندگیم را که فکر می کرده ام باعث سبکی ام می شود نزد تو مرا دختری ساده، دهن لق، ضعیف و بی اراده نشان دهد؟آخر یک روز به من گفتی اینجور که تو من را دوست داری نشان از ضعفت می دهد و تو اینطور بودنم را خوشت نمی آید
اگر ضعیف بودنم به دوست داشتن زیاد تو است، به گریه کردن هایم به اینکه در هر کجا هر وقت با هر شرایطی دوستت داشته ام از من خواسته ای قد خودت دوستت بدارم تا اذیت نشوم و نتوانسته ام، دوست دارم ضعیف بمانم من این ضعیف بودن را در قوی بودن هایم می بینم تو با همان زندگی ِ تولید ِمثلی ِ انسان های نافهم دلت را خوش کن و بگو زندگی یعنی این. این که یکی را به خودت قالب کنی و جز یک حس معمولی ِدوست داشتن که از سر کاغذ و کاغذ بازی محرمیت به وجود آمده خودت را عادت بده، با همسرت همخوابگی کن، نیمه شب های زندگی تولید مثلی ات را با او شریک باش، صبح خودت را غسل بده، صبحانه ات را آماده می کند بدون چاشنی بوس و هیچ احساس رومانتیکی، شب خسته از کار بر می گردی، کیسه های خرید از دستت را می گیرد، به آشپزخانه می برد. می شورد. بچه هایت از سرو کولت بالا می روند. آخر هفته خانه ی فامیل ها، پارک، خرید می روید و باز تکرار این چرخه. این خودش یک جور تنهاییست
حسی که نسبت به دختری پیدا می کنی یا کرده ای که ازاو خوشت نمی آید و او هنوزدوستت دارد یا به قول دیگران آویزانت شده؟
حسی که از روی سرگرمی و معمولی بودن به دختری داشته ای و من نمی دانستم و این ندانستم باعث شده من را پیش تو احمق و نادان جا بیاندازد؟
حسی که باعث شده بود غر زدن هایم، ایراد گرفتن هایم، گله کردن هایم از بی مهری ات من را نزد تو دختری با درک پایین و فکری بسته نشان دهد؟
حسی که باعث شده مهربانی هایم را، صداقتم را، شب گریه کردن هایم از بی جوابی اس ام اس هایت، دلتنگ ِتو بودن هایم را، غصه ی فاصله ای به اسم مذهب و کاغذ محرمیت بینمان را که کی بشود محرم و با هم همیشگی شویم(نه اینکه خودم به آن برگه اعتقادی نداشته باشم دارم اما نباید،انسانی نیست کسی که دوستش دارم نبودن اسمم دربرگه اش باعث شود من را از زندگی و احساسش حذف کند خودش، خانواده اش و جامعه قیافه حق به جانب بگیرند که "تو نسبتی با او نداری پس حق نداری ادعای دوست داشتنش را بکنی"درصورتی که من بخشی از زندگی او بودم. با او حرف میزدم. با او خاطره داشته ام. این یک جنایت احساسی ِبشراست که برعلیه این گونه آدمها میشود کجاست آن رفتارهای انسان دوستانه؟ من به حماقت شما می خندم)، حرف زدن از مشکلات زندگیم را که فکر می کرده ام باعث سبکی ام می شود نزد تو مرا دختری ساده، دهن لق، ضعیف و بی اراده نشان دهد؟آخر یک روز به من گفتی اینجور که تو من را دوست داری نشان از ضعفت می دهد و تو اینطور بودنم را خوشت نمی آید
اگر ضعیف بودنم به دوست داشتن زیاد تو است، به گریه کردن هایم به اینکه در هر کجا هر وقت با هر شرایطی دوستت داشته ام از من خواسته ای قد خودت دوستت بدارم تا اذیت نشوم و نتوانسته ام، دوست دارم ضعیف بمانم من این ضعیف بودن را در قوی بودن هایم می بینم تو با همان زندگی ِ تولید ِمثلی ِ انسان های نافهم دلت را خوش کن و بگو زندگی یعنی این. این که یکی را به خودت قالب کنی و جز یک حس معمولی ِدوست داشتن که از سر کاغذ و کاغذ بازی محرمیت به وجود آمده خودت را عادت بده، با همسرت همخوابگی کن، نیمه شب های زندگی تولید مثلی ات را با او شریک باش، صبح خودت را غسل بده، صبحانه ات را آماده می کند بدون چاشنی بوس و هیچ احساس رومانتیکی، شب خسته از کار بر می گردی، کیسه های خرید از دستت را می گیرد، به آشپزخانه می برد. می شورد. بچه هایت از سرو کولت بالا می روند. آخر هفته خانه ی فامیل ها، پارک، خرید می روید و باز تکرار این چرخه. این خودش یک جور تنهاییست
No comments:
Post a Comment