نشسته ام در راهروی انتظار کلینیک زنان و زایمان یک دسته خانوم های مذهبی عباپوشیده با نقاب همراه همسرانشان نشسته اند.اکثرا لوکال هستند یا نواحی جنوب ایران یا لبنانی هایی که از طرز لباس پوشیدن ِاز سرِعقده شان می شود به راحتی با ایرانی ها تشخیصشان داد.شکم های برآمده.صورت های افسرده در عبایی ها. گاه شاد هم پیدا می شود بین لبنانی ها که نشان می دهد دچار بارداری ناخواسته نشده اند. از همسرشان راضی هستند. برایشان تغذیه می گیرند. در گوش هم می گویند. ریزریز می خندند.با هم. هر چند دقیقه نگهبان سری به این قسمت می زند. مردها را از خانوم هایشان به قسمت جداگانه ای می برد. نگاهم افتاد به ته راهرو. یک خانوم ایرانی با جوراب شلواری، روسری و برجستگی روی شکم کنار همسرش نشسته است. تناقض هایی که درپوشش اش هست به طرز مضحکی اسلام و مسلمین را زیر سئوال می برد. همسرش از آن ته ها چشمش به برآمدگی خانوم ها گیر می کند. نگاه می گیرد باز ول می دهد. آقایی عرب پهلوی خانومش روبرویم نشسته است. روی لباس، پایین ِشکمم دنبال چیزی می گردد. پیدا نمی کند. می رود سراغ بغل دستی ام. یک زن بنگلادشی. حال خوبی ندارد. دست به پهلویش گرفته.ماه آخرش است است. لب هایش رابا دندان هایش می گزد. درد امانش نمی دهد. منشی صدایش می زند. با آه و ناله بلند می شود. آقای عرب چیزی در گوش زنش زمزمه می کند. زیر چشمی به زن های روبرو نگاه می کند. برای رد گم کنی هر چند ثانیه گردن به چپ و راست می چرخاند. بین این همه برآمدگی چشمانش دست بردار نیستند. دلم برای زن هایی که همسر چنین مردهایی هستند می سوزد. مردهایی که به واسطه خانواده یا آشنایان دختری چشم و گوش بسته به همسری شان برمی گزینند. مردهایی که نگاهشان به دیگریست و اسپرمشان درشکم دختری سنتی تغذیه می کند. مردهایی که از زن ها تصویریک گوشت و دایره ای به اندازه ورودآلتشان در ذهن شان نهادینه شده. نمی دانم چطور زنی به اینطوری بودن های مردش پی نمی برد یا اگر می برد صبر ایوب دارد و به رو نمی آورد. حرصم می گیرد از کثافت بودن هایی که مردها اسم زرنگ بودن و محافظه کاری رویش می گذارند و ما زن ها را موجودی ساده و احمق می پندارند یا اگر هم به رویشان آوریم با قیافه ی حق به جانب به ما یک بیماری روانی، وسواس و چیزهای دیگر نسبتش می دهند
No comments:
Post a Comment