منتظرم خبرت دیر یا زود برسد که ازدواج می کنی تا دیگر دعا نکنم ولی دیگر دعا نمی کنم به معجزه اعتقاد ندارم.به دعا چرا ولی به معجره نه. یادم می آید آخرین دروغ از دروغ هایت را که گفتی "...جان به محض رسیدنم به تو زنگ خواهم زد" تا هی دلواپست نباشم، زنگ نزنم وگر این را هم نمی گفتی. دوماه از برگشتنت گذشته بود. سراغت را از این آن گرفتم از ترس من با صمیمی ترین دوستت قطع رابطه کرده بودی. بعد از کلی این طرف و آن طرف سراغت را گرفتن متوجه شدم برگشته ای. ساعت دو از سرکار برمی گردی. می روی مغازه پدرت. ناهار می خوری. ساعت پنج می خوابی. هفت دوباره به مغازه سر می زنی. با شلوارک بر می گردی خانه. لباست را می پوشی. در استودیو کنار کارگردان حاضر می شوی. در طول این دوماه تو زندگی ات را به روال خیلی معمولی تر از قبل ادامه می دادی شاید بدون اینکه از عدم ِمن احساس دلتنگی کنی و من در خودم جان می دادم از دوریت. به خیال دوری ات. به خیال اینکه در سفر هستی. از قبل از رفتنت تا چند ساعت قبل از اینکه ازطریق دروغ های پدرت و خودت بفهمم برگشته ای برایت دعا می کردم بدون مشکلی در ویزا و به سلامت بر گردی. دلم برای این همه سادگی ام برای سادگی های هر شب هر روز هر ساعت هر ثانیه ی پنج ساله ام هم تنگ می شود هم حسی شبیه حس حماقت آمیخته با ترحم به خودم پیدا می کنم.
شب های که سر بر بالش می گذارم. دست هایم را روی پیشانیم لم می دهم. محکم به سقف، به سایه ی سه تا شده ی پنکه در تاریکی زل می زنم. می گویم خُب آدمها می گویند این برایت تجربه بود که دیگر فریب نخوری اما من نمی خواهم تو تجربه ام باشی.باور خودتان را از دوست داشتن بعد ازجدایی، از عشق، به باور ِمن تحمیل نکنید. نمی خواهم درک کنم تو روباه ِقصه بودی که در دقیقه ی نود گفتی بیا دوست معمولی باشیم اگر به هم رسیدیم رسیدیم نرسیدیم چندان مهم نیست. قبول نکردم و چند وقت بعد با عصبانیت های من از سر بی مهری ات مرا رها کردی، با یکی که شرایط خیلی دلخواهت را داشت و مثل من نبود ازدواج کردی و باعث درهم شکستی ِتصاویر ذهنی ام در ِآینده ی مشترکی بود که پنج سال با تو طی کرده بودم. هی به تو با خودم، به دوست داشتنمان آب دادم. عمر دادم. آنقدر ریشه دواند که وقت ِ کندنش دلم را هم با خودت بردی. جایش بدجور درد می کند. من تو را با خوبی هایت شناخته ام نه با بدی هایت با همان هم دوستشان دارم. تو رویای من بودی که فقط پنج سال فرصت "هستی" در واقعیت زندگی ام را داشت. من فقط پنج سال زمان داشتم مرد ِرویاهای بچگی تا همین حالایم را به صورت ِمتحرک در واقعیت ببینم. فقط پنج سال می توانستم از مردِ رویایی ام لذتی که همراه با درد و رنج بود ببرم فقط برای مزه کردنت خدا تو را یک بار به مدت پنج سال سر ِراهم قرار داد. تو تصویری زنده از واقعیت ِمرد ِ رویایی ام بودی. خودت هم می دانی از همان مردها هستی که بی واسطه ی کلامت با سکوت و وقارت هر دختری، زنی خودش را به تو نزدیک خواهد کرد. فقط می توانم بگویم خوشا به حال شریک آینده ات در زندگی ِ مشترک. مشترک. مشترک
No comments:
Post a Comment