امروز جمعه است. برای مادرم جمعه نبود.نیست.هم هست هم نیست. جمعه برایش معنایی دیگر دارد. پنج شنبه هم. پنج شنبه شب شبی است که پدر بعد از یک هفته با صورتی در هم رفته به خانه می آید. نه برمی گردد فقط می آید. به اجبار. از وقتی مادرم مریض شد با رفتارمان به پدر فهماندیم کمتر غر بزند یا اصلا نزند کمتر به عالم و آدم و همسر و بچه ها و زن ِپسرهایش فحاشی کند. ولی خب ریشه اگر در زمین سفت باشد کنده نمی شود حسادت در دل پدرم همین شکل را به خود گرفته است. پنج شنبه ها مادرم خیلی هیجان دارد. قبل تر ها که حالش خوب بود پنج شنبه و جمعه را بیرون نمی رفت می گفت کار داریم پدرت می آید و ازین حرفهایی که در خانه های پدر سالاری شنیده می شود یا اصلا بیرون نمی رفت. صورتش جوان است اما یک زن سکته ای از پا افتاده است نمی شود نمی تواند جایی برود خسته می شود. خسته بود. روزهای پنج شنبه یک خوشحالی ته صورتش می بینم ازینکه همسرش بعد یک هفته می آید اما بروز نمی دهد. صدایم می زند بیا جارو برقی کن امشب پدرت می آید. شیشه های تلویزیون را گرد گیری کن. یک دستی به سرو روی آینه های دستشویی بکش. خواهرم حمام ها را می شوید. شام می پزد طبق معمول ماکارونی. پنج شنبه ها ماکارونی است. در خانه ما پختن ماکارونی در خانه یک غذای تقریبا بورژوایی به حساب می آید که برای پدر می پزیم البته زیاد نمی خورد ولی خب ماکارونی روز پنج شنبه یک مفهموم دیگری دارد. وقتی پدر وارد خانه می شود من و خواهرم به صف می ایستیم سلام می کنیم به رعایت احترام پشت دستهای سیاه سوخته اش را می بوسیم. هیچوقت حس خوبی از بوسیدن دست هایش ندارم. یک حس ترس یک حس ناخوشایندی از خوب نبودن هایش در تنم مور مور می شود وقت ِ بوسیدنش. سفره را پهن می کنیم. بعد از شام سینی چای و قندان کنارش می گذاریم. میوه ها را می شویم. خواهرم سبزی پاک می کند. بعد تمام شدنشان ساعت ده به متکا تکیه می دهیم اخبار تماشا می کنیم در حضور او هیچ شبکه ای حق نمایش دادن ندارد مخصوصا شبکه های ایران داخلی در غیر این صورت با حرف های خارج از ادب و احترام روبرو خواهیم بود یا لگد به چیزی می زند یا کنترل را پرت می کند می رود روی پله ها به سیگار کشیدن می نشیند. دوست دارد همیشه تایید شود ما هم همین کار را می کنیم. گاهی وقت ها ماهواره کانال مورد نظرش را نمی گیرد تا نیمه های صبح با تلویزیون و دم و دستگاه راهی بالا پشت بام می شود. با آنها ور می رود. چیزی ازشان سردر نمی آورد آخرش در مقابل مادرم چند تا فحش بسیار زننده نثار پولدار ها، برادرم و همسرش می کند به بهانه اینکه راضی نبود با او ازدواج کند. مادرم غصه اش می گیرد ما هم می دانیم عمدا روبرو مادر همین رفتار را با او انجام می دهد. قبلا هم دلایل دیگری برای فحاشی هایش موقع عصبانیت داشت. روی کسی زوم می کند تا به کشتنش ندهد دست بردار نمی شود. عصر مادرم از خواب بیدارش می کند. شلوارش را با کمربند آماده می کند. سوراخ های روی زانویش را وصله می زند. دکمه هایش را سفت تر می دوزد. گاهی، گاهی که پدر خوشحال باشد مادرم را پری صدا می زند برای او نشانه ی علاقه است. پری کجایی بیا لباسهایم را آماده کن. امروز مثل همه ی جمعه ها عصبانیتش را روی مادرم خالی کرد اکثر موقع ها خود مادر را نشانه می رود تحقیرش می کند انگار مادر وسیله ی خالی کردن درد و مرض هایش شده یادش نیست قبل از ازدواج خاطرخواهش بوده و حالا مادرم را به این روز دچار کرده است. بعد از راهی کردنش مادرم غمگین آمد روی تختخوابش دراز کشید. با روسری اش روی چشمهایش را پوشاند. چند دقیقه بعد پرسیدم بادمجان برشته می خوری برایت درست کنم جواب داد نه نان پنیر خوردم چند ساعت دیگر بیدارم کنید قرصهایم یادم نرود. صدایش می لرزید. توی خودش گریه کرده بود. چشمهایش سرخ نبود. خشک بود. مادرم توی خودش اشک ریخته بود. اشک ریختن در دل گلوی آدم را سنگین می کند. زنی که هر هفته کلی با شوق و ذوق آمدن همسرش را انتظار می کشد و باکلی تحقیر و فحاشی بارش را می بندد می رود. و هر جمعه تکرار می شود. این مَرد هرجمعه تکرار می شود. مادر یکی دوروز بعد از رفتنش داغان می شود باز تا می آید حالش جا بیاید هفته به اخر رسید و پنج شنبه شد. پنج شنبه و جمعه زندانی ها را شکنجه می دهند. ما زندان خانوادگی قشنگی داریم. همه آدم ها دو روز آخر هفته را دوست دارند خانواده ما برعکس. از همه بیشتر خودم عذاب می کشم از دیدن مادرم در ین دوروز. از دیدن زنی وقتی نوکری اش را می کند خفت می کشدچندر غاز با التماس بگذارد کف دستش برای خرید خوراکی روزمره. دلم برای شکلات لک می زند. دلم برای پفک . دلم برای هرچیزی که اسمش خورد و خوراک بخور نمیر نباشد. آخر مادر می گوید همین که پول خوراک را می دهد خدا را شکر کن دختر. شکنجه گر اگر باشد پدر هم می شود. ما زندان خانوادگی قشنگی داریم
No comments:
Post a Comment