Tuesday, March 19, 2013

دراینکه همیشه افسرده بوده ام حرفی نیست. حرفم از تو است. از تویی که رفتی. نیستی و این روزها و همه ی روزهای آینده هرجا خبری رنگی از خوشی ِ آدم ها می بینم در خودم فرو می روم. این روزها که همه هلهله و چلچله ی عیدشان گوش عالم را کرده است و خوش خوشانشان است فرو و فروتر می روم در خودم. در تنهایی ام که وقتی تو بودی هم با من بود اما حالا بیشتر و خیلی بیشتر همراه من است. همه جا سفره هفت سین پهن شده می بینم. شعرهای شادی. تبریکات ِبورژوایی. اما تو. تو کجایی. تمام این پنج ساله را دلم خوش بود به روز ِبه هم رسیدنمان. که دیگر تو را دارم و با هم دوتایی خوش می شویم. ازین گوشه ی خانه بیرونم می آوری. من را در شادی هایت شریک میکنی. در شادی های هم.در غم های هم. حالا به انزوا نشسته ام از بالا دیگران را می بینم. زوج های جوان را. آدم های دو نفره را. این مردم را و با آنها پنهانی خوشی هاشان، با هم بودن هاشان را حسرت می خورم. آری من حسودم. این روزها بدجور تنهایی را با پوست و گوشت و استخوان لمس می کنم. من یک در خود فرو رفته ام. یک غرق شده در تو و این همه یعنی بی تو هیچوقت خوشحالی در من تکرار نخواهد شد

No comments:

Post a Comment