Tuesday, April 16, 2013

سایت های خبری را باز می کنی.زلزله هشت ریشتری. هفت ریشتری. پشت میز کار یا کامپیوتر هرجا که هستی به همکارانت خانواده ات خبرمی دهی. به دوستانت زنگ می زنی. با هیجانی که گویای من زودتر خبررسانی کرده ام وضعیت را برای پشت خطی ها در جمع دوستانت توصیف می کنی. حالا احساس آرامش می کنی. برمی گردی پشت میزت. سایت های اجتماعی را باز می کنی. اگر یکی ازکاربران هستی با همان هیجان و تاکید روی کلمات، چند باره نوشتن و استفاده از تگ آن ها را از حادثه پیش آمده مطلع می کنی. اگر به قول خودت شاعر هستی چند دقیقه رویش وقت می گذاری شعری که مناسبتی با آن وضعیت داشته باشد برای خوانندگانت می نویسی و آنها طبق معمول با اصطلاحاتی از قبیل عالی، زیبا بود احساساتشان را ابراز می دارند. اگر نویسنده باشی بیشتر وقت می گذاری می نویسی، ویراش می کنی و با سرعت منتشر می کنی. همه و همه همراه با عمیق ترین واژه های توام با غم تا احساست را به خوبی ِیک نمایش ِچند دقیقه ای نمایان سازد. هیجانت ملایم می شود. بلند می شوی. به آشپزخانه می روی. چای پاکتی در ماگ می گذاری آب جوش به روی آن می ریزی. شب می شود. فردا می شود. مادری فرزندش را فرزندی مادرش را پیدا نمی کند. آنان همچنان بی خانه و بی سروسامان اند تا سالها ولی من یادم نمی آید به فاصله ی چای ریختن، به فاصله ی فردا، به فاصله ی چند ساعت. بین خودمان باشد خوب از دردهای هم نانِ ادبی می خوریم.

No comments:

Post a Comment