شاید من بعدا یعنی وقتی که با کسی که دوست دارم ازدواج کردم خوشبخت شدم و رفتم دانشگاه یا کلاس های اموزشی در حالی که همسر خوشبختمو دارم و میام خونه دیگه نخوام بنویسم. مثل همه ی زن و شوهرای ِمعمولی ِتکراری. یه راست بیام خونه. ناهارو برای خودم و شوهرم گرم کنم. غذا که خوردم بیام پای کامپیوتر و این وبلاگ که نوشته هاشو پاک کنم چون دلم نمیاد از ته واقعا پاکش کنم. چون نوشته های ادبی به درد بخور زیادی توش دارن که به واسطه پست های عامیانه ی سبک فردینان سلینی یا جروم دیوید سالینجر (البته تا قبل از اینکه کتابشونو بخونم نمی دونستم سبکم اینطوریه و حالا خوشحالم که سبکم مثل وبلاگای دیگه کلیشه ای و خشک نیست) که واقعیتی از خودم و خونوادم هست رو می نویسم کسی پایبند خوندن همه نوشته هام نمیشه و میگن اه اه چه دختر عقده ای زبون دراز. انگار که همه ی کمبودای دخترای فقیر تو من خالی شده و من از طرف اونا مامور شدم بنویسم. با این حال من تا الان یه لحظه از نوشتن نوشته های خصوصیم پشیمان نشدم. وسوسه به از بین بردنشون نشدم. چون به جایی نرسید. روز همون روزه. خونواده و من همون. هیچ تغییری تو زندگیم به وجود نیومده که احساس خوشبختی کنم(اگه هم ایجاد بشه شاید بازم دلم نخواد پاکشون کنم) و یک لحظه نظرم نسبت به خودم و نوشته هام عوض شه بیام و یه پست بنویسم که همه ی پست های پرایوتم رو حذف کردم یا وبلاگم که هیچوقت نمی تونم دلم نمیاد حذفش کنم. دوست من هست تو همه لحظه هایی که حالم بد بود. اومدم سراغش. روش نوشتم. پیشش بغض کردم. این صفحه ی سفید که اسم وبلاگ رو رو خودش داره برای من خیلی خوبه. خالیم می کنه. جای دیگه ای ندارم چون کسی رو ندارم تو واقعیت و هیچکس مثل این تخته ی سفید آرامش و حوصله نداره که بخوام حرفامو تو گوشش بخونم. آدما خیلی بی حوصله ان. با همه ی اینا شاید روزی که خوشبخت شدم شروع کنم به نوشتن رمان به سبک سالینجر و فردینانی چون اصلا حوصله ی نوشتن به سبک ادبیات کلاسیک و جمله بندی های تکراری ندارم. علاوه بر اینا عاشق مونولوگ فلسفی ام مثل سُلوک -محمود دولت آبادی. اینکه جمله بندی هام به هم ریخته باشه مثلاااا اینطوری"تنهام چرا؟ کسی رو نمی خوام جزاون تو یادم باشه چون" همیشه فکر می کردم این سبک نوشته رو کسی نمی تونه بپذیره چون درک آدما پایینه و می گن ادبیات این قوائد جمله بندی رو نمی پذیره اما وقتی چند تا جمله به این شیوه تو کتاب سُلوک محمود دیدم به طرز فکرم برای سبک نوشتن رمان آیندم امیدوار شدم و دیگه هیچکس برام مهم نیس چه قوائدی می خواد برای ادبیاتم انتخاب کنه. از همین حالا می گم من سبک به خصوص خودمو دارم . راسی چی شد به اینجا رسیدم؟
No comments:
Post a Comment