اوایل روزهایی که پا به فیس بوک گذاشته بودیم دنیای اینجا(فیس بوک) تصویری بود ذهنیت را به چالش نمی کشید. پیج ها کمتر بود و خلاقیت از کمتر یعنی نبود. یک پیچ درست کردم کاریکاتور می گذاشتم یا عکس های خنده دار با یک عنوان طولانی طنز که کلیشه ای بودن این فضای همگانی را از بین که نه ولی کمتر کند. گاهی در وبلاگ طنز می نوشتم پست می کردم به پای تعداد لایک هایی که آن عکسهای سطحی می خورد نمی رسید با وجود اینکه تعداد عضو های پیج بیش از چهل و پنج هزار بود و برای آن موقع ها سلطان فیس بوک بودیم. آن موقع ها کسی به نوشتن به خواندن اهمیت نمی داد. به وبلاگ کوچ کردم و آنجا منزوی شدم پیج را هم بستم. وقتی برگشتم تقریبا یک سال بعد با یک پیج با همان اسم دیدم همان آدم های کوچک ذهن شان در طول این مدت پرورش یافته اما دنیای ذهنی ِشان هنوز کوچک است. تعداد پیج هایی که جملات نغز بزرگان را یا بچه های گوگل ریدر را کپی پیست می کردند رو به افزایش بود پروفایل ها همچنان لب های پروتزی بود همرا با استاتوس های چخوف، چارلز بوکوفسکی، چارلز دیکنز، آلبرکامو و ... . آن روزها پروتز گونه هایشان را به رخ هم می کشیدند و حالا دنیای اشرافی، دنیای عکس گرفتن کنار بار و مشروب را وارد دنیای ادبیات کرده اند. یک عکس آتلیه ای می گذارند و بالایش شعر می نویسند. بر سر اینکه کی کدام جمله ی برتراند راسل یا دکارت را اول بنویسد به طور غیر مستقیم به رقابت می پردازند هر یک دقیقه یک جمله از کتابخوانی هایشان یا شاید کتاب هم نه گوگل می کنند و نویسنده ای نامدار پیدا می کنند و جمله های نغزش را به رخ هم می کشند که ببین من انقدر می دانم من کرم کتابم. من یک ایرانی ِمتمدن ام. ببین من یک ایرانی ام. ما ایرانی ها. ما ایرانی ها...
دنیای ادبیات اشرافیت نمی طلبد.
No comments:
Post a Comment