Friday, May 24, 2013

جمعه نمی تواند خشن نباشد. نمی تواند ملایم باشد. نمی تواند دلتنگی شبهایش را تا مصب به دل فرو نبرد. نمی تواند رسیدن هر آخر هفته اش را از یادم ببرد. حواسم را از خودش، بودنش پرت کند. نمی تواند آنقدر مرا به گذشته های ناخوشایندم نبرد. نمی تواند زهر غمش را به روزهای قبل و بعدش آلوده نکند. به پنج شنبه و شنبه. نمی تواند صبحش را طولانی تر کند و از طول عصرهایش بزند. بزند به زخم هایم. نمی تواند تازه گی را به خودش بیاورد. جمعه نمی تواند دستم را بگیرد ببرد مرا به جاهای خوب. به آدم های خوب. آدم های رفته ی زندگی ام. دستم را در دستشان، دستشان را در دستم نهد. ببرد نزد آنهایی که گس جمعه را به شیرینی بودنشان قابل تحمل می کردند برایم. جمعه نمی تواند حضور تلخ مرا در خودش بپذیرد من هم نمی توانم او را و حضور دیگر آدم هایش را. جمعه نمی تواند به چای خوردن هایم لذت ببخشد. نمی تواند کاری کند دیدن فیلم هایش را حوصله کنم. نمی تواند مرا به ذوق پختن یک غذای خوب تشویق کند. نمی تواند تنهایی ام را با خودش پر کند. نمی تواند ناامیدی، راضی نبودن هایم، غر زدن هایم، کمبودهایم را به تحمل زندگی قانع کند. دست خودش نیست. نمی تواند. جمعه همان صخره ی مردانه ی ساحل است. دریا باید آنقدر خودش را به نادانی ِصخره، به سینه ی ستبرش بزند تا به خود صیقلش دهد.آرامش کند. به خود بیاوردش. به نرمی. بنوازش. به دریا

No comments:

Post a Comment