Wednesday, May 29, 2013

من در جلسات کتابخوانی و نقد شرکت نمی کنم. شرایطش را ندارم. من کتاب ندارم. نمی خرم. پولش را ندارم. من به همه ی نویسنده های کلاسیک علاقه ندارم. فقط چند تایشان را می پسندم آن هم خارجی هاشان. من بیرون نمی روم. پارک نمی روم. فضای سبز، کوه، گردش نمی روم که بعد از برگشتنم یک ورق بگذارم جلوام یا پنجره وبلاگ را باز کنم و مثل وبلاگ نویس های دیگر کودکانه گزارش بدهم. من نوشتن دراین باره ها و هر باره ای که خوشی درش باشد را نمی توانم بنویسم. آنها حرفی برای گفتن ندارن. حرف تازه.  وبلاگ نویس های پربازدید از نظر دیگران برای من آدم های معمولی هستند و نمی توانم از آنها بت هنری برای خودم بسازم. هر آدمی هر چقدر هم برای خودش بزرگ باشد وقتی روی نشیمن توالت در حال زور زدن تصورش کنی یا در حال سکس کردن به پایین ترین درجه حقارت انسانی نازل می شود. نمی توانم زیر پست هایشان "عالی بود" بنویسم وقتی نیستند. وقتی حرف دل من و افکار من را نمی زنند و به واسطه ی سابقه ی چند ساله شان و یک مشت جمله نویسی های مرتب و تکراری اما قشنگ و روان لایک خورشان بالاست و همه به تقلید از کامنت بالایی زیبابود را به عالی و محشر تغییر می دهند. مثلا نمی توانم بعضی پست های وبلاگ ها را که از کتاب ها نقل کرده اند بپذیرم. به عنوان مثال در وبلاگی(نسیم شمال) از کتابی ذکر کرده بود که بدون آموزش حتی اگر ذوق و قریحه هم داشته باشی نمی توانی هنرمند شوی(هنرمند در هرزمینه ای نویسنده یا ..). در هنگام خواندن پستش آنچنان عصبی شدم که تمام پنجره های روی صفحه کامپیوتر را بستم. با دستم چشم هایم را پوشاندم. آرنجم را روی میز قرار دادم. نیم ساعت برای حقیر بودن افکار بی طرفم و اینکه حرفی که در آن کتاب زده شده و یکی از خوانندگان آن کتاب مثل همه وبلاگ نویسان که هر جمله قلنبه سلنبه ای میبینند بدون تفکر در پست هایشان ثبت می کنند گریه کردم. عصبی شدم از آن تعداد لایک و هورایی که بدون تفکر خورده بود. آنها مرا یاد برنامه خاله نرگس می اندازند. بلند شدم. صورتم راشستم. وارد اتاق شدم. به کتابخوانی هرروزه ی یازده ساعته ی بدون توقف ام با حضور بیماری هایم ادامه دادم. با خود گفتم بالاخره باید اینجور آدم ها مقلد باشند که از کتاب های هر نویسنده و آدمی آگوستین مقدس بسازند تا یک نفر مثل من دلش به حال تنهایی افکارش بسوزد. اگر نخواهم خودم را بگویم یک تنهای دیگر دلش به حال دانایی افکار در میان این جماعت می سوزد. نمی تواند ابراز کند در مقابل هجوم استقبال کنندگان نادان.  نویسندگان برجسته قدیم خود دلیلی هستند که فقط با داشتن دیپلم قلم دار شدند چرا من نتوانم در نداری هایم نویسنده خوبی یا حداقل نویسنده شوم و با خواندن همچین جفنگ هایی جریان ذهنی ام را ببندم بگویم خوب من پول ندارم کلاس داستان نویسی و غیره ثبت نام کنم پس هرگز نمی توانم نویسنده شوم. تمام نوچه نویسنده هایی که خود را غزل سرا و نویسنده می دانند به زور سالها رفتن به کلاس یک دست و پای شل شلکی گرفته اند. کافیست چند روز از کلاس رفتنشان دیر شود. یا در انزوا بنشینند. آنوقت حرفی برای نوشتن ندارند. فقط با کتاب خواندن آن هم زیاد و زیاد و گسترش درک بشر می توان نویسنده نامی بود. شد. و این شاید تنها دلداری باشد که به نداری های خودم می دهم با وجود قبول داشتن عقایدم.

No comments:

Post a Comment