گفتی دیگه بهم نامه ننویس حس چندشناک بهت دست داده بود از نوشته هایی که واقعیتی از من و زندگیم بودن گفتی دو بار سه بار گفتی دیگه بهم نامه ننویس. اه. چیه این نامه ها. با همین لحن فهمیدم حس چندش و حقیرانه ای به من پیدا کردی موقع خوندن نامه هایی که فکر می کردم فقط خودم رو اروم می کنم ازینکه توسط تو خونده بشن نه اینکه حس ترحمت رو برانگیزم و تو نسبت به من حس چندش پیدا کنی.گفتی دختر ضعیفی هستی. گفتی به من چه که خونوادت فقیرن. به من چه نداری. به من چه که سو تغذیه داری. و در اول و اخر این جملت سه بار گفتی دیگه بهم نامه نده. منی که پنج سال فکر می کردم تنها کسی هستی می تونم خودم باشم و از حالت سنگ بودنم در بیام از خودم بگم برات فقط بگم چون هیچکس رو ندارم که دردامو بگم. اما تو با بی رحمی تمام من رو از خودت می روندی با کلمات زنندت. می دونستی ناراحت می شم. و حوصله معذرت خواهی هم نداشتی حتی. در پس صورت مهربون و خوشکل و مردانت یک دنیا یک قلب از سنگ نهادینه شده بود و من اشتباه گرفته بودم تو رو. ناراحت می شدم. بق می کردم تو خودم. گریه می کردم. همه رو تنهایی. همه رو تنهایی. از سخت بودن خسته شده بودم. از با اراده بودن. می خواستم پیش تو خودم باشم. دیگه طاقت محکم بودن نداشتم اما تو اینجور بودن من رو ضعف دخترانگیم میدیدی. چندشت می شد. بدت میومد. یا شبا که جواب اس ام اسم رو نمیدادی یک بار گفتم دارم گریه می کنم خواهش می کنم جواب بده. نه تنها جواب ندادی حتی فردا صبحشم جواب ندادی و وقتی با عصبانیت بهت زنگ زدم. گفتی دختر ضعیفی هستی. من خوشم نمیاداگه اینجوری بخوای ادامه بدی. مگه من چند بار نیمه شب اس ام اس داده بودم که دارم گریه می کنم. چه شب هایی که گریه کردم و نگفتم. گفتی چیه اه چیه این حرفا دارم گریه می کنم. همون لحظه در حین اینکه حالم از رفتارایی که باهام می کردی بهم می خورد دوستت داشتم احمق. دوستت داشتم و خودمو دلداری می دادم
No comments:
Post a Comment