کم آوردم. توی آن راه ها. بین راه ها. رسیدم به یک بین راهی. از او خواستم به من کمک کند. یا نه خودش خواست بازوهایم را بگیرد. بگوید بیا نشانت بدهم. اینجا نه، اینجاست. خودش را بگردد اگر تهش چیزی اضافه دارد بدهد به من. بگوید اینجا بایست، می روم، می آورم برایت. چشم به راه بگذاردم. برنگردد. برود. برود و تمام من را که تسلیم افکار او شده است، گیرش آمده ام برایم نیاورد. بزند به خودش، به جاهایی از خودش که نیاز به ترمیم دارد. به منفذ های تاریک پر نشده ی روح نابالغش. برود. باز برود و تمام مرا با خودش ببرد. رها کندم در ته دره ای عمیق. نیازی نداردم آخر. رفته است. بُرده است. نیست دیگر.
No comments:
Post a Comment