بوی عرق جامانده از مسافران قبلی به زیر دماغش می زد. هنگامی هم که پره ها به طرفی که راننده نشسته بود، متوقف می شد، بوی تنش را به سمت عقب ماشین هُل می داد. معلوم بود گوشت و ماهی اش براه است. آمیزشی از تند ِزننده ی بوی ماهی و گوشت سرخ کرده. بدجور می خورد توی صورت. انگار داشت می خوردشان. شیشه را تا ته رو به پایین داد. چشم هایش از تیغ آفتاب توی هم جمع شد. چین گرفت. عادت کرد. باز شد از هم.
+کولر روشنه.
-خاموش کنید خُب.
باد به موهایش سیلی می زد. می خورد توی صورت، برمی گشت. می خورد و باز برمی گشت. به شیشه کنارش خیره بود، شاید هم به خلا. حرکت پلکهایش از کارافتاده بود. زردی آفتاب که به صورتش می خورد عسلی چشمانش را روشنی می داد. تیله ها بیرون زده بود. حالت مرده ای را داشت که با متکا پشتش را ثابت نگه داشته اند. توی ماتی ِصورتش انگشت اشاره را روی لب ها می کشاند.توی آن لب ها دنبال چیزی می گشت. دنبال پوست های ترک خورده ای که با کندنشان فکرهای بهم ریخته را سروسامان می داد .پوست هایی که درد حاصل از کندنشان نمکی می شد بر زخم جاهای دیگر، زخم افکار. بادیدن خون های جهنده از گسل لب ها روی انگشتان به آرامش خاطری کوتاه می رسید. رها می کرد. چند دقیقه بعدتر سراغ قسمت دیگری از لبش می رفت. راننده بدون تکان جایی از بدن در حالی که دست هایش روی دو طرف فرمان قرار گرفته بود نگاه محکمی به آینه رو به رو انداخت.
+همین جا خوبه؟
-نه. یکم پایین تر. باید این خیابونو تموم کنی.
+ولی پول دو تا خیابونو ازت می گیرم. باید از اول طی می کردی
راننده جوابی نشنید. برای اینکه خشمش را با خونسردی خنثی کند نفس عمیقی کشید. سر را به سمت پنجره ماشین روبه خیابان خم کرد. بازدم را از بیینی اش که انگار دود و غبار خیابان راه تنفس را با مایع لزج تنگ کرده بود به سختی بیرون داد. یکی یکی خط های خیابان را بدون چرخش سر و نگاهش عوض می کرد. ناشی نبود. به خیابان اصلی که رسید موتوری بوق می زد. نگاه توداری به آینه انداخت. جوابگوی بوق هایش نبود. می خواست جا باز کند. یک دقیقه هم یک دقیقه است. هر جور که شده حتی اگر یک خط بیاندازد روی شکم بغلی هایش که ماشین ها باشند. ذره ذره جلو می آمد. یکی از پاهایش را روی زمین می کشاند. نمی دانم سبزی چراغ بود که صدای گاز دادنش را بالا می برد یا حرصی که راننده با بی توجهی اش از موتوری در آورده بود. آنها همیشه یک حرفی برای گاز دادن دارند.
+بپیچم تو کوچه؟
- نه. می ترسم پول خیابون سومی رو طلبکار شی.
با طعنه در را بست. ضد آفتابی که به صورت مالیده بود ذوب می شد. پشت لب هایش، جای خط سیبیل های سبز دخترانه که در اثر بند انداختن سالهای متمادی چروک هایی با خط های ریز کوتاه ایجاد شده، دانه های شبنم مانند عرق بیرون زده بود. مثل جوش های آب آورده زیر پوست شفاف. کلید را به قفل وارد کرد. یک همهمه دعوا بیرون ریخت. در را روی هم انداخت. کوچه در خفگی فرو رفت.
نائله یوسفی
+کولر روشنه.
-خاموش کنید خُب.
باد به موهایش سیلی می زد. می خورد توی صورت، برمی گشت. می خورد و باز برمی گشت. به شیشه کنارش خیره بود، شاید هم به خلا. حرکت پلکهایش از کارافتاده بود. زردی آفتاب که به صورتش می خورد عسلی چشمانش را روشنی می داد. تیله ها بیرون زده بود. حالت مرده ای را داشت که با متکا پشتش را ثابت نگه داشته اند. توی ماتی ِصورتش انگشت اشاره را روی لب ها می کشاند.توی آن لب ها دنبال چیزی می گشت. دنبال پوست های ترک خورده ای که با کندنشان فکرهای بهم ریخته را سروسامان می داد .پوست هایی که درد حاصل از کندنشان نمکی می شد بر زخم جاهای دیگر، زخم افکار. بادیدن خون های جهنده از گسل لب ها روی انگشتان به آرامش خاطری کوتاه می رسید. رها می کرد. چند دقیقه بعدتر سراغ قسمت دیگری از لبش می رفت. راننده بدون تکان جایی از بدن در حالی که دست هایش روی دو طرف فرمان قرار گرفته بود نگاه محکمی به آینه رو به رو انداخت.
+همین جا خوبه؟
-نه. یکم پایین تر. باید این خیابونو تموم کنی.
+ولی پول دو تا خیابونو ازت می گیرم. باید از اول طی می کردی
راننده جوابی نشنید. برای اینکه خشمش را با خونسردی خنثی کند نفس عمیقی کشید. سر را به سمت پنجره ماشین روبه خیابان خم کرد. بازدم را از بیینی اش که انگار دود و غبار خیابان راه تنفس را با مایع لزج تنگ کرده بود به سختی بیرون داد. یکی یکی خط های خیابان را بدون چرخش سر و نگاهش عوض می کرد. ناشی نبود. به خیابان اصلی که رسید موتوری بوق می زد. نگاه توداری به آینه انداخت. جوابگوی بوق هایش نبود. می خواست جا باز کند. یک دقیقه هم یک دقیقه است. هر جور که شده حتی اگر یک خط بیاندازد روی شکم بغلی هایش که ماشین ها باشند. ذره ذره جلو می آمد. یکی از پاهایش را روی زمین می کشاند. نمی دانم سبزی چراغ بود که صدای گاز دادنش را بالا می برد یا حرصی که راننده با بی توجهی اش از موتوری در آورده بود. آنها همیشه یک حرفی برای گاز دادن دارند.
+بپیچم تو کوچه؟
- نه. می ترسم پول خیابون سومی رو طلبکار شی.
با طعنه در را بست. ضد آفتابی که به صورت مالیده بود ذوب می شد. پشت لب هایش، جای خط سیبیل های سبز دخترانه که در اثر بند انداختن سالهای متمادی چروک هایی با خط های ریز کوتاه ایجاد شده، دانه های شبنم مانند عرق بیرون زده بود. مثل جوش های آب آورده زیر پوست شفاف. کلید را به قفل وارد کرد. یک همهمه دعوا بیرون ریخت. در را روی هم انداخت. کوچه در خفگی فرو رفت.
نائله یوسفی
No comments:
Post a Comment