لول می خورد. فرو می رود. در انزوا فرو و فروتر. همه اش بیهودگی است. تنهایی نچسبی دارد. چروک هایش خنده مظلومی دارد یا که نه لبخندهایش. در ژرفای نهانی ِهستی خود مچاله است. نمی تواند بیرون رود یا که نشانی بیابد. باید یکی بیاید، باشد اوی فرسوده را از در هم کنش ها رها سازد. خسته است. خسته. یک جوراب در خود فرو رفته خسته ام.
No comments:
Post a Comment