او را
دیده ام. نیمه های قبل از ظهر کیسه خرید به پهلوی راستش گذاشته روی نیمکت
نشسته بود. از قدم هایم زدم. کند شدم. رسیدم. سلام دادم. پای صحبتش نشستم.
گفت: شیر می خورم. کم چرب نباشد. سفیده تخم مرغ. آن هم نباشد پنیر و سبزی و
نان سنگک. بلند شد. تا خانه همقدم شدم . صمیمانه و جدی دعوتم کرد.
پدیرفتم. در تاریکی پله ها سایه ام به دنبالمان راه افتاده بود. مثل اینکه
در را قفل نمی کرد. می گفت: نمی خواهم وقتی سراغم
می آیند جسدم بو گرفته باشد. لبخند زدم. به لبخندم جوابی نداد. با انگشت
به روی مبل سه نفره اشاره کرد. بی تعارف نشستم. به آشپزخانه رفت. کتری آب
را روی آبی ِآتش گذارد. ولرم شد. به سمت یخچال رفت. نان سنگک را که صحبتش
بود بیرون آورد. روی پیشخوان پهن کرد. کف دستش را حالت کاسه ای داد. مقداری
از آب کتری به درونش سرازیر کرد. به سمت انگشتانش سُر می داد. روی نان می
پاشید. خیس می خورد. خیس می خورد و جان می گرفت. فکر کردم که در خودم حبسم.
در صافی پوست صورت چروک خوردگی هایم را می دیدم.
من او را می بینم و می دانمش. من خودم را می بینم. من برای او متولد شده ام. با او زندگی می کنم. با پیری ام. من پیری را در جوانی ام زندگی می کنم. کودکی ام را زیادی بزرگ بوده ام. نوجوانی را میانسال بوده ام. جوانی را در مُردگی ِپیری ادامه داده ام. پیری را دیگر نمی خواهم. دیگر نه.
من او را می بینم و می دانمش. من خودم را می بینم. من برای او متولد شده ام. با او زندگی می کنم. با پیری ام. من پیری را در جوانی ام زندگی می کنم. کودکی ام را زیادی بزرگ بوده ام. نوجوانی را میانسال بوده ام. جوانی را در مُردگی ِپیری ادامه داده ام. پیری را دیگر نمی خواهم. دیگر نه.
No comments:
Post a Comment