Tuesday, August 20, 2013

دوئل

دعوای لفظی مان هر چند وقت سر بالا می آورد.  یکیش همان هفته پیش سر سالاد بود یا سر عقایدمان که من چون می دانم نمی توانم با فیزیک بدنی از خودم دفاع کنم با مذاکره حل و فصل اش می نمایم به خصوص از هنگامی که مادرمان به دلیل بیماری تحمل جرو بحث های ما را ندارد به طور غیر مستقیم قرار گذاشته ایم با هم ملایم باشیم و خروس بازی هایمان را خنثی کنیم. مثلا هنگامی که می گوید حوصله ندارد سالا درست کند من می گویم من بروم؟ و چون می داند من تنبل تر و بیشعور تر از این حرف ها هستم و تعارفم خرکی است می گوید من خودم همه را شسته ام تو فقط خوردش کنی؟ می گویم خودم می روم از سر می شورمش پوستت را هم می کنم او هم کظم غیظ می کند و سرش را می کند توی لپ تاپش. می روم خوردشان می کنم. خودم هم لایشان خورد می شوم. من در تمام زندگی ام خورد شدن را خوب می فهمیده ام. بلی. همانطور که خیارسبز و گوجه و پیاز خورد می کنم افکارم را در میان سالاد خورد خورد می کنم. به خوردشان می دهم. آخرین دعوایمان بر می گردد به چند سال قبل و قبل تر. توی بحث کم آوردم یکهو بلند شدم موهایش را گرفتم. او هم روی من بلد شد دستهایش را به همان حالت که کاراته بازها مقابل خود نگه می دارد، گرفته بود. یک لگد زد توی شکمم. نشانه گیری اش عالی است. یک مشت توی پهلوی راستم. در همان لحظه من ایستاده بودم. موقه دعوا خنگ می شوم. خیلی متمدنانه ایستاده بودم و فکر می کردم از کجا چطور و چگونه ضربه ای بزنم که دقیق بخورد به او و تلافی کرده باشم. همیشه توی کارهای عملی خنگ ترین فرد ممکن در جمع می شوم. می توانم روزهای کلاس رانندگی را به یاد بیاورم هنگامی که مربی می گفت برو توی محوطه استاپ کن و من می چرخیدم تا هنگامی که یک استاپ خوب بدون ِدرد زایمان از تویش در بیاورم و در آخر مربی ام می گفت گوزپیچ ام کردی اگر حامله بودم وضع حمل می کردم با مدل خونسردی ات در رانندگی. یا روزی که چراغ سبز شده بود و من گیج شده بودم می گفت چکار می کنی گازش را بگیر برو، گفتم دارم دنبال پدال گاز می گردم این زیر تاریک است نمی بینم چه به چه است  در آن لحظه یک قهقه زشتی زد ولی من قیافه ام جدی و مصمم شده بود اسمایلی دو نقطه خط ِ یاهو مسنجر سیصدو شصت. یا هنگامی که قرار بود روی پل پارک کنم ماهیچه بازوی راستم زورش به تا ته کشیدن ِدنده نمی رسید. کون ماشین عقب عقب سرازیری می رفت اینجا هم از آن قهقه ها می زد و دلش برایم می سوخت ولی من دلم ترحم نمی خواست. می گفت می خواهی ویتامین سی بگیرم برایت؟ گفتم نه. صبح ها توی آینه از اندام لاغرم به معنای واقعی خجالت می کشیدم ازینکه یک دنده را نمی توانم تا ته بالا دهم. رفتم خانه غصه خوردم و بعد بنا به پیشنهاد مادرم تخم مرغ. مثلا می خواستم ماسلزم را قوی کنم. موقع هایی که عصبی می شوم تخم مرغ می خورم می خواهم احساس قوی بودن به خودم تلقین کنم و گرنه از تخم مرغ و بوی مشمئز کننده اش بیزارم. داشتم می گفتم بیشتر لگد می زد. من دلم می خواهد یکی توی دعوا یک مشت توی صورتم بکوبد و دور چشمهایم مثل توی فیلم ها کبود شود ولی هر چه صورتم را در معرض ضربه هایش قرار می دادم بادمجانی نصیبم نشد. خواهرم خیلی مصمم و عصبی می زد. وقتی عصبی می شود یعنی عصبی می شود نه هیچ چیز دیگر. کتک زدنش حرف نداشت. من اما خسته شده بودم. نه اینکه ترسیده باشم. بنا به اصل اخلاقی ام یکهو از دعوا حوصله ام سر رفته بود. خودم را توی دست و پایش بازی می دادم. توی دلم خنده می گرفت و خشونت هم درم بود. چندتایی لگد می پراندم هیچکدامشان حتی به ساق پایش هم نمی خورد. منتظر بودم یکی بیاید ما را از هم جدا کند. مادرم تسبیح می انداخت و پلک می زد. عکس العمل او در دعواهای ما همین و دعا خواندن برای دیوانگی من است چون همیشه من شروع کننده ی دعوا هستم. چند دقیقه بعد ترش برادرم ما را از هم جدا کرد. از زیر دست و پایش خودم را چهار دست و پا کشاندم بیرون. فحش می دادم. خواهرم مبادی آداب است. جوابم را نمی داد و لبخند می زد. از آن لبخند ها که یعنی بدبخت کم آورده ای فحش می دهی. بله من خودم را اینطور خالی می کنم. سبک هم می شوم. به قول هدایت این سرمایه ملی آرامبخش آدم است. فحش می دادم چون نمی خواستم تمام کننده ی این دوئل من باشم. هم دوست داشتم کتک بخورم هم حوصله ام سر رفته بود و هم نمی خواستم با آش و لاش شدنم نشان دهم که شکست خورده ام. و این سه تا با هم نمی شود. درست است که با دماغم می شود قضایای مثلثاتی تالس و بقیه را ثابت کرد چون نوک دماغم دو گوشه است و بالایش قوز دارد از متصل کردن این نقطه ها به هم مثلث متساوی الاضلاع تشکیل می شود. اصلا چرا دارم این کسشرهای ریاضی جاتی را می گویم. حالا هم می روم تخم مرغ بزنم.




No comments:

Post a Comment