Wednesday, August 14, 2013

قبل از عمل

قبل از عمل پرستار از خواهرم می پرسید به چیزی آلرژی دارد یا نه البته نه به این واضحی. جمله بندی و کلمات انگلیسی که به کار می برد با ریدمانی در لحجه ی هندی اش من و خواهرم صورت ِتابلو را پیدا کرده بودیم. خواهرم می گفت وات؟ وات؟ من هم گفتم کات بابا مخفف بود که به فارسی پرستار هندی را خطاب کردم که یعنی ببر صداتو. رفتم بیرون به برادر هایم گفتم بیایید ببینید چه بلغور می کند ما حالیمان نمی شود. توی دلم گفتم مشت گل بر سر من و خواهرم دو سال برای گرفتن دیپلم زبان کالج رفتیم با هزار بدبختی پول رفتنش را جور کردیم همین که لحجه هندی یا پاکستانی می شود نمی فهمیم طرف چه می گوید یا شاید هم مشکل از شیوه استفاده کلمات او بود که پیچیده اش کرده بود در هر صورت من همیشه یک چیز دارم که خودم را تبرئه کنم و قیافه حق به جانب بگیرم البته این خصلت بیشتر مخصوص خواهرم است تا من. برادرم گفت به ولنات. این دفعه نوبت پرستار بود که متوجه نشود. گفت وات؟ برادرم گفت ولنات. اما چون او هم به لحجه برادرم که ایرانی بود عادت نداشت بعد نیم ساعت کشمکش و پانتومیم بازی متوجه شد یعنی گردو. پرستار رفت بیرون برادرم به طور خلاصه جراحی کیسه صفرا را برایش توضیح داد. این اولین عمل مادرم نبود و آخرینش هم شاید نباشد با بیماری های متعددی که دارد. با شیوه توضیح دادن به سبک برنامه آشپزی یا یک قصاب گفت حالا مثل قدیم ها نیست شکم آدم را پاره نمی کنند چهار تا سوراخ می کنند چون شما چهار تا سنگ دارید لوله را وارد می کنند سنگ ها را بیرون می کشند. مادرم رنگ پس می داد زرد و سفید می شد. رفتم بیرون از پشت شیشه سی سی یو برایش شکلک در آوردم بیا بیرون تا سکته دومش را نداده ای. یک ساعت منتظر ماندیم تا به هوش آمد. روز بعد قبیله ای رفتیم دیدنش یک بیمار جدید آورده بودند موقع اذان ظهر بود از مسجد شیعه صدای اذان می آمد زن از روی تخت بلند شد با شتاب رفت سمت پنجره دولنگه ها را از هم باز کرد گفت یا فاطمه ی زهرا منو ازینجا ببر. توی شُک رفته بودیم که ها؟ مادرم گفت سرهایتان را بیاورید جلو بعد سرخودش را گذاشت وسط مان آرام طوری که زن متوجه نشود گفت از اذان صبح که آوردنش تا موقه ی اذان می شود اینجوری می کند مثل اینکه پول بیمارستانش جور نشده هی دو لنگه پنجره را باز می کند دادو بیداد می کند پیش خدا. ما هم گفتیم خب. چیزی نداشتیم بگوییم. خودمان هم توی خرج عمل مادرمان مانده بودیم و این برای ما تازگی نداشت. یک خانوم فیلیپینی با مهربانی و لبخند شکایت مادرم را پیش ما می کرد. گفت دیشب خواب می دیده همه پرستارها ریخته اند توی اتاق. این هم تازگی نداشت مادر ما روزهای معمولی اش کابوس دزد و روستایمان را می بیند موقه هایی هم که درد دارد صدایش بالاتر می رود. نگاه کردیم ببینیم مادرمان را صحیح و سالم تحویلمان داده اند یا نه؟ چکش کردیم دیدیم دست و پایش ورم کرده دکتر گفت مال داروی بیهوشی است. گفتیم خوب. قانع شدیم. چند ساعت بعد که با خواهرم از دستشویی بیرون می آمد گفت ادرارش خونی شده و فردا هم قرار است مرخص شود. یک مریضی تمام نشد یکی دیگر اعلام آمادگی می کند. خواهرم گفت من می روم خانه پول بیاورم تو برو مادر را حمام کن. گفتم با سوراخ هایش؟ گفت با سوراخ هایش. گفتم آب نمی رود تویش؟ مثل آنوقت ها که تصادف کرده بود دستهایش را توی مشما می پیچیدیم چیزی نمی خواهد رویش بپیچیم؟  این لوله را چکار کنم که به یکی از سوراخ هایش وصل است؟ ترسیده بودم. از دیدن زخم جراحی شده به اندازه زباله های بیمارستانی می ترسم. اینکه چرا از زباله های بیمارستانی می ترسنم را هنوز نمی دانم شاید بوی مواد ضدعفونی شان تصوری از ترس را در من رشد داده اند. بغل مادرم را گرفتم بردم توی وان سر دوش را باز کردم پلپ پلپ صدا می آمد. دیدم از سوراخ فاضلاب کف دستشویی آب بالا آمده است. می دانستم مادرم به مسائل نجاست و طهارت وسواس دارد گفتم چکار کنیم؟ وقتی می آیی بیرون پایت توی عن و گه مردم می رود. از وان آوردمش بیرون رفتیم گوشه حمام(حمام و دستشویی شان یکییست به دلیل ریدمان تجهیزاتی شان) بغل توالت فرنگی پناهش دادم گفتم تو اینجا بایست خودت را بشور من با طی گه مردم را به توالت عربی می ریزم تا روی پایمان بالا نزند تو هم فشار آب را زیاد نکن تا ازین طرف که بیرون می زند من بتوانم با طی کشیدن خنثی یش کنم. لوله سردوش را از وان کشاندم دست مادرم دادم. یاد ماشین شوری ام در خانه افتادم توی دلی خنده ام گرفت از ریخت و قیافه ام با شلوار بالا زده و شاید هم چون از سردوش به عنوان شلنگ استفاده می کردم. وقتی آمدیم بیرون آب تا زیر تخت مریض ها آمده بود بیرون. روان شده بود. خدمتکار وارد شد. گفت خدای من چکار کردی دختر؟ گفتم چکار کردم؟ گفت چرا کف حمام مادرت را حمام کردی. چرا نرفتی توی وان؟ها؟ چند تا از خدمتکارها را صدا زد بیایند آب را تو بدهند گفتم روسیاهی بیمارستانتان زده بیرون من و مادرم داشتیم توی عن و گه مردم دست و پا می زدیم تا یک حمام کردیم. تقصیر ماست فاضلابتان بالا آمده؟ جواب نداد زیر لب با ادبیات مینابی اش بدوبیراهم را می گفت. مادرم را بردم روی تخت نشاندم کونم را پشت به خدمتکارها کردم موهایش را شانه زدم یعنی به تخمدانم که فلانم می دهید. او همچنان داشت از دهاتی بودن من به همکارانش با لحنی که هوای دهانش همراه بود می گفت. مثلا من نمی شنیدم. پرستار دیگری با چرخی که دستگاه فشار و قندخون و آمپول رویش بود وارد شد. گفت چه خبر شده. یکی از خدمتکارها با اشاره سر گفت این دختر خانوم مادرشان را برده اند حمام آب بالا آمده. من گفتم اگر من نمی رفتم یکی دیگر می رفت آنوقت آب بالا نمی آمد؟ چیزی نگفتند. پرستار ایش ایش کنان قدم بر می داشت دماغش را با مقعنه گرفته بود فشار مادرم را یاد داشت کرد با حالتی که از افتادن در آب فاضلاب می ترسید گوشه های دیوار را گرفت و خود را بیرون کشاند. 
می خواستم بروم خانه، به این دلیل که نمی شود شب نزد بیمار خوابید مگر اینکه اتاق خصوصی باشد که آن هم پول بیشتری می طلبد گفتم هر موقع آن پرستار هندی آمد بگو نامبر وان (مادرم سواد ندارد و هر چه یادش دادم نمی تواند شماره بگیرد یاد می گیرد یادش می رود از یاد خودش فراموش می کند حوصله اش را ندارد چون علاقه ندارد می گوید از سنم گذشته در همه حال رفتار مقتدارنه به خرج می دهد. حرف فقط حرف خودش) بعد گوشی را هم بگیر روبرویش تا بردارد و اگر نامبروان نگرفت شماره یکی دیگر را بگیرد. وقتی خانه رفتم یک زنگ از گوشی مادرم به گوشی ام خورد برداشتم مادرم بود گفت این پرستاره یک لیوان به من داده فکر کنم برای تست ادرار می خواهد گفتم گوشی را بده دستش همانطور بود که مادرم حدس زده بود در ادامه مادرم گف قرص اعصابم را هنوز نداده اند گفتم گوشی را بده. گفتم قرص اعصابش را بدهید صبح هم یکی از قرص های قلبش را نداده اید یکبار دیگر ازین موردها ببینم دایرکتلی می روم به مدیر بیمارستان ایرانی می گویم همه کارکنان هندی و پاکستانی و مینابی را بیندازند بیرون. احساس کردم قوت قلب گرفتم از رفتارم. بعد هم گوشی را گذاشتم. شلوارم را در آوردم خوابیدم.




No comments:

Post a Comment