Monday, October 07, 2013

جک تعریف کردن های دیگران یا لحن های بامزه شان من را به خنده نمی اندازد. تعجب می کنند. به اجبار خنده مصنوعی تحویل می دهم. در جواب آنها چیزی نمی توانم بگویم من همیشه حرفی نداشته ام اگر هم داشته ام اهمیت چندانی برایش قائل نبوده اند. شاید تعریف من از خندیدن چیز دیگریست اینکه آنقدر از دوستان طنزنویس تویتر و سوشال نتورک دیگر طنز نوشتاری یک خطی خوانده ام و نوشته ام که آن جک ها یا حرف های به ظاهر خنده دار برای من سطحی و خالی از مزه است.
مرگ نزدیکانم من را به گریه نمی اندازد. روزی که مادر بزرگم فوت کرد من قطره اشکی نریختم. دست هایم را روی سینه صلیب کرده و به مهمان ها زل می زدم. همین که می رفتم چای دم کنم چشم هایم را به هم می مالیدم چیزی از تویش در نمی آمد در آشپزخانه خودم را ملزم می دانستم قرمزی صورتم را حداقل نمایان کنم ولی خب نمی شد. یک همچین چیزی در من نبود. دیگر نیست. دیگر.
در روزمرگی هایم شلخته ام. رختخواب را منظم نمی کنم. جاروبرقی نمی کشم. صبح را با مورچه هایی که به آرنجم نیش می زنند بیدار می شوم. آشپزی را مردانه و بی سلیقه انجام می دهم آن هم با عصبانیت زیرا از آشپزی به عنوان یک مزاحم ِافکارم بیزارم. ظرف ها را به موقع نمی شویم. همه کسانی که من را به این طور بودنم سرزنش می کنند، نمی شنوم. آنقدر شنیده ام که سلول های گوشم به آن لحن ها و شکایت هایشان عادت کرده به این صورت که در طول روز همان صداها در فاصله زمانی کوتاه با جیغ و داد همراه است سپس آرام می گیرد و من در آرامش کامل مشغول مطالعه یا نوشتن هستم. اخلاقم نظامی است به اخلاق نظامی پایبندم. مثل سگ به صاحبش. اما اینکه من بلد نیستم نظامی زندگی کنم حرف دیگری است. اینکه خنده را با خنده جواب دهم گریه را با گریه یا همدردی و غیره ، نمی توانم. واقعا نمی توانم.
صبحانه را ناهار می خورم. شام را صبحانه. من برای این دنیا و آدم هایش تربیت نشده ام. نمی توانم در زندگی برای خودم و آدم ها بازیگری قهار باشم و به موقع نقشم را بازی کنم. فقط می توانم خودم را به اجبار چیزی که به من تحمیل شده، زندگی را ادامه دهم. و این همه یعنی خستگی. من خسته ام. خسته

No comments:

Post a Comment