Saturday, September 28, 2013

ترس از دیونه

آدما از دیونه ها می ترسن. بستگی هم داره اون دیونه از چه نوعی باشه. اگه یه دیونه باشه که با غل و زنجیر تو اتاقکش حبسش می کنن آدما بیشتر خودشونو می ترسونن. اگه یه دیونه افسرده باشه حس ترحمشون برانگیخته می شه و می گن آخی دیونه ی بی آزاریه. وقتی دست بچه هاشونو گرفتن و از جلوی حیاط تیمارستان می گذرن از پشت میله های آهنی زنگ زده به توله هاشون می گن بیا عزیزم نگاش نکن. این اقا لولو خرخره اس اون خانومه جادوگر شهر ارواح بیا عزیزم بریم. دستشو می کشن کشون کشون می برنش. اما آیا می دونید شما آدمای به ظاهر خودتون سالم از نظر روانی وقتی از یه دیونه می ترسین چقد قیافتون احمقانه می شه؟ اون ترسی که تو صورتتون به وجود می یاد شما رو یه ابله تمام عیار می کنه. خب حالا بدونید. دیونه ها ترس ندارن اونا فقط زیاد فکر می کنند و چون زیاد فکر می کنن هیجان درونیشون به بیرون منتقل می شه. یه آیا می دانستید دیگه اینکه اکثر بیمارای روانی تیمارستان رو یا آدمای ِدر اثر مطالعه زیاد یا تفکر زیاد در تنهایی حتی بدون اینکه مطالعه ای داشته باشن یا فیلسوف ها یا متفکران فلسفی تشکیل می دن. یک اقایی توی بخش بیمارای نسبتا آروم بستری بود از اینور اتاق تا اونور اتاق با یک کتاب تو دستش قدم می زد. تمام دیوارای اتاق پوشیده شده بود از قفسه های کتابی که از خونه براش اورده بودن مدیر بخش می گفت یه پزشک عمومیه. یعنی بوده. توی دوران تحصیل زیاد به خودش فشار اورد اوردنش اینجا. همه روزش در همین حاله. سعی می کنیم بهش اجازه ندیم بیش از زمانی که بهش داده شده مطالعه کنه. حرف نمی زنه. سئوالی نمی پرسه. با ایما و اشاره جواب می ده. زیادی تو خودشه. بیرون نمی یاد. بعد مدت ها که حالش تقریبا به راه اومده بود دست دوستش رو که سوار تاکسیش می کرد پس زد. گفت: "همتون فکر می کنین، نه، مطمئنین من یه دیونه ام. هنوزم فکر می کنین، ولی من فقط با خودم تو کتابام زندگی می کنم"

No comments:

Post a Comment