Friday, November 01, 2013

خاطرات من در بیمارستان- شوخ و شنگی ها-دوربین مخفی



کفش هایم را در آوردم. در را تا نیمه باز کردم. وارد شدم. درسه کنج اتاق سه در چهار کوچک دو خانم نشسته بودند. یکی مادر زنی بود که یک نوزاد با پوست قهوه ای و موهای چرب شده روی پاهایش را لالایی می داد و نوزاد دیگری روبه رویشان ولو شده بود. زن میانسال که مادربزرگ دوقولوها بود به پهلو دراز کشیده، باسنش را تخت دیوار چسبانده، سرش را روی آرنج راستش تکیه داده بود و با دخترش صحبت می کرد. بلند و یکنواخت. مادر دختر صدای کلفتی داشت و من بین حرف هایشان فقط می دانستم که دارند راجع به یک سری آدم صحبت می کنند و کم و بیش مثل خاله زنکی ایرانی ها. یک جور شلخته ای بودند. دنباله لباس هایشان گل و نم گرفته، عبایشان خاکی بود. روغنی که به موهایشان زده بودند تمام فضای نمازخانه را پر کرده و همین که وارد شدم حالت تهوع صبحگاهی ام دو چندان شد. ابتدا دلم نمی خواست روی فرشی بنشینم که بوی پاها و جاپاها را به خود گرفته بود. نفسم را حبس می کردم دوباره بیرون می دادم. تا اینکه یادم رفت. از وسواس بو رها شدم. خواهرم کیفش را گذاشت زیر سرش و خوابید. گفتم چطور می توانی هم بو بکشی هم بخوابی. می شود این دوتا با هم؟ جواب نداد و من به دیوار تکیه دادم و سعی می کردم دستهایم به فرش های نم کشیده برخورد نکند. آن دو زن همچنان مشغول صحبت بودند که زن دیگری از راه رسید. همشهری شان. شهرهایشان را به هم معرفی می کردند آن دو تا زن می گفتند ما از پیشاوریم زن تازه وارد با همان لحجه پاکستانی که من به سبک زنان ایرانی ترجمه اش می کنم گفت: ئه جدی؟ بعد همان لحظه با دوقولوها ور رفت و رهایشان کرد. روی زمین مقابل مادرِدختر به پهلوی چپ دراز کشید. موهایش را مثل زنان ایرانی شاشی رنگ زده بود اما توی چشم می زد و بد نشان می داد چون پوستش قهوه ای تیره بود از روغن موهایش برق می زد. آرایشش هم روی صورتش ماسیده بود. دور صورتش را گچ سفید زده بسته بود مثل مرز بندی کشورها. داشت اسم دوقولوهایی که بین شان خواب افتاده بودند را می پرسید و خرده ریزه های دیگر. از دیدنشان خسته شدم. دیدم همه ولو افتاده اند و من هنوز این بوی لعنتی و حسی که از دوران مدرسه به بوی بد و کثیفی نمازخانه داشته ام ولم نمی کند. خستگی داشت از دماغم در می آمد. پاهایم را سمت خواهرم دادم و با نوک ارنجم زیر سرم ستون زدم. نمی دانم چرا انقدر وسواسی شده بوده م. تا به حال به این حد نرسیده بودم. کیفم را هم به شکمم تکیه دادم و دستم را رویش انداختم که اگر قرار باشد کسی چیزی بدزد از خواب بیدار شوم ولی خب من اگر بخوابم با چیزی بیدار نمی شوم مگر با صدای مادرم. بعد به خودم فشار می آوردم خوابم نبرد انتهای روسری را انداختم روی صورتم و داشتم زن ها را دید می زدم. یکی سرش را می خاراند. یکی انگشت به دماغ فرو می کرد. نوزادها هم ونگ می زدند و مادرشان داشت مگس را از انها می راند. چند دقیقه بعد انها رفتند و منشی دکترها که آدم فکر می کند به اتاق پرو آمده اند با ناز وکرشمه لباس هایشان را در آوردند - خدایا من را ببخش که آنها فکر کردند من خوابیده ام- و با هم مشغول پچ پچ کردند شدند یکی گفت اینها را ببین بدبخت ها. دیگری گفت خلاصن. بعد لحافشان را پهن کردند چراغ هارا خاموش کردند و خوابیدند. دو دقیقه بعد بلند شدم و قصد رفتن کردم فکر کنم انها فهمیدند که من شنیده امشان. سرشان را زیر لحاف فرو بردند. یکی هم که چراغ گوشی اش را روشن کرده بود و هنوز داشت آرایشش را پاک می کرد. ازدوربین مخفی بنده زیر روسری دیگر اطلاعات تصویری در دست نیست.

No comments:

Post a Comment