Friday, November 01, 2013

در روشنای روز او را توی مارلبروی ته جیب، در قدم های با مقصد نامعین، در خستگیِ پشت میز کار، در آشپزی های من در آوردی، در شیمیایی شده های پشت یک صفحه تلویزیون با کیفیت برتر و فیلم هایش، در صدای کسی آنطرف خط پنهان می کنی. تو او را سرگرم می کنی نه او تو را و نه واسطه های که وسیله گذران وقت او شده اند. با همزنی او را در نوشیدنی غروبانه ات در هم می آمیزی. انتهای شب بیخ خرت را در بستر می گیرد. این شب های نزدیک شدن به زمستان نیستند که طویل می شوند بلکه تنهایی های ما هستند که خود را در چیزی نهان به خورد روزانه هایمان طولش می دهند. تو تنهایی را سرمست می کنی و او گذر زندگانی ات را به تو فریب می دهد.

No comments:

Post a Comment