Wednesday, January 01, 2014

از آخرین بار یا بهتر بگویم از اولین باری که دیدمش طره موهایش از زیر حسابی سفید شده بود. روسری دم به دم عقب می رفت. عدسی چشم هایم را روی و پاشنه سرش می چرخاندم. زیرو رو می کردم. کجای دنیا شب کم آمده است که یلدا را از موهای او مایه گذاشته اند. مادرم تو را چه شد. خاکستر موهایش با لحاف روشن صورتی تخت خوب جور در می آمد. هرچه داشت و نداشت ریخته و از تمام او یک قالب صورت مانده که جوانی و مظلومیت درک ناشدنی اش را در خود حفظ کرده بود. روزهایی که به ملاقاتی می روم پرده ای به روی پلک هایم می کشم به نگاهی کاذب زل اش می زنم. تاب دیدن ناتوانی او را در ناجوانمردانگی روزگارش ندارم. به محکم بودن باورش کرده بودم. کرده ام. به برپاها و صبح بخیرهای نظامی اش. تمام او و مهربانی هایش صرف بی لیاقتی آدم های روزگارش شد. مادرم را طلبکار کسی نیستم او را از دل شب می خواهم تا به روسنای روزش رساند

No comments:

Post a Comment