این
روزها صبح هایش را زود بیدار می شوم. پرده ها را به روی زردی زننده آفتاب
می کشم. به آشپز خانه می روم. صبحانه ام در موزی خلاصه می شود. ایستاده می
خورم. به سمت یخچال می روم. دنبال چیزهایی می گردم که با جمع شان بشود غذای
ظهر را بار گذاشت. خودم را در کنار کارد، گوجه و بوی پیاز سرخ کرده می
بینم. بو به صورتم می خورد. نمی توانم خودم را با غذا پختن ِهر روزه تحمل
کنم. کاش طبیعت آدمی طوری تنظیم می بود که
جای سیر کردن هر ساعته شکمش، گرسنه ی افکارش شود و در پی سیر کردن آن
برآید. عصرها به حیات خانه می روم. شیرآب باز می کنم. تا نم خوردگی خاک
ِباغچه جارویی به دست خاک و خشکه برگ های دور درخت ها را می گیرم. در
عنفوان جوانی شده ام پیرزنی به کدبانویی ِیک خانه. وقت برای مطالعه کم می
آورم یا اصلا نمی آورم. آه که چقدر این کلمات مرا از خودم دور، بیزار می
کند. آشپزخانه، تمیزی، گردگیری این سه کلمه هر کدام به تنهایی حق یک زن را
برای زن بودن ِعاری از در قید و بند ِتکررات، می گیرند، آنچنان که بی پولی و
محدودیت. چه روزمُردگی ها باید به نام زندگی به من تحمیل شود در سرسرای
کاخ تنهایی.
No comments:
Post a Comment