Friday, August 08, 2014

من به هیچ وجه من الوجود برایم کشتن همنوعان مهم نیست. تابلوهای جورواجور نوشته توسط شخصیت های شناخته شده را نمی فهمم. شاید یک دقیقه یا بیشتر. چه فرقی می کند ناراحتی که قرار باشد به زودی از یادم برود و بروم سراغ ناکامی های خودم. شاید برای اینکه اندوه دیگران را بخورم زیادی خسته ام. باز هم این ترس و غمگینی چند لحظه ای هنگام شنیدن نسل کشی هراس از تصور کردن موقعیتی است که ممکن بود من جای آنها باشم. یعنی اگر من از اگرها اطمینان می یافتم که هرگز قرار نیست شب ها که دراز کشیده ام برای من از طرف سربازان اسرائیلی پیام بیاید که "خانه خود را ترک کنید انفجار نزدیک است" برایم مهم نبود. مهم نبود کی کجای جهان چطور و با چه سلاحی می میرد. دیدید که اینجا هم پای غرور انسانی من در میان است. همان مرگ برای همسایه خوب است. همان فردگرایی. از طرفی دیگر من با همین کشتن همنوعان همیشه موافق بوده ام. و این توافق طی سال ها در من شکل گرفت یک آن بدون هیچ اندیشه قبلی به وجود نیامد. یهودی باشد یا مسلمان. یک ماده هیتلری در من رشد کرد با تفاوت اینکه نه تنها یک نژاد (جزیی از کل) بلکه نابودی کلی از کل را خواهان است. زاد و ولد را جنایت بشری می داند. شب ها می خوابد. روزها با یک بی تفاوتی بیگانه ی آلبرکامویی خبرها را دنبال می کند و ورق می زند تا به خلسه فرو رود. و بعدش هم قرار نیست اتفاقی بیافتد.

جمشید مشایخی از قصی القلب بودن من معذرت می خواهد. البته در اینکه افسردگی دو قطبی دارم شکی نیست اما هرگز توجیهی برای گفته هام نیست و قصدم تایید یا رد کردن خودم نیست.

No comments:

Post a Comment