وقتش است با کیسه های خرید یکی از خیابان گذرم دهد. پله ها را جا نیندازم. دمپایی ها را تا به تا نپوشم. باید به یادداشت های در انتها نوشته شده با خط درشت "فراموشت نشود" عادت کنم. رعشه انگشتانم را از چشمان تیز بین مخفی دارم. از اینکه وقت و بی وقت مادر صدا شوم خودم را ناراحت نکنم. حد فاصل چشم هایی که از روزنامه کم شد و آنقدر به حال نزدیک بین که آینده را باید در ضخامت عینک ها ببینم. نمک غذا را تقلیل می دهم. زیر گاز را کم می کنم. به یک خواب قبل از ظهر دعوت می شوم. دیگر وقتش است یکی قرص ها را یادم بیاورد. پیری ام در روزمرگی ها تمرین می شود.
No comments:
Post a Comment