در پارکینگ چشم هایش دنبال ماشینی که نشانی هایش را داده بود می گشت. پارکینگ انقدر پر بود که بی شک به یاد کناره های خیابان افتاد. "باید اینجا رو هم یه نگاهی بندازم" یک ماشین سفید با شیشه های دودی شده نود در صد. مرد شیشه را پایین کشید. دختر به سوی ماشین به راه افتاد. پیش از اینکه در را ببندد دست مرد را دید که به سمتش دراز شده است. یک سلام سرد داد و دستش را کشید.
مرد گفت: این چه مدل سلام دادنه؟ نگام کن. می خوام نگات کنم. خجالت می کشی؟ دختر پاسخی نداد. مرد: به من زل بزن.دستت رو بده. نه اون یکی. انگشتهای ضخیمش را در حالی که می لرزید در انگشهای دختر قفل کرد و آرنجش را روی جعبه بین دو صندلی در آرنج خودش جا انداخت.
ارام گفت: چه دست های کوچک و ظریفی داری. این باریک ترین انگشتهاییه که دیدم. می خوام شونه هات بهم نزدیک تر باشه. دختر خیلی ناشيانه بود و خودش هم این را می دانست و باعث خجالتی تر بودنش شده بود. مرد گفت: می خوام ببوسمت. دوست داری بوسیدن من رو؟ لبش را به صورت او نزدیک و نزدیک تر کرد. دختر مثل مجسمه ای از زیبایی بود که فقط حق دارد زیبا باشد و دیگری ازو کام بگیرد صورتش حالت یک آماده را به خود گرفت. زبان مرد در حال مکیدن بود. دختر پلک های روی هم انداخته اش را از هم باز کرد، خودش را ازو با فشار جدا کرد و سرش را پایین انداخت. مرد گفت: اگه تو نمی خوای باشه. هیچ اجباری نیست. یعنی من نیستم. دختر دستهای مرد را گرفت و گفت زیاد نمی تونم بیرون از خونه بمونم. یه چیزی بین وجدان و گناه و لذتم. من فقط یه دروغ بیست دقیقه ای گفتم. یه بار دیگه می تونی ببوسیم. مرد با قیافه حق به جانبی در صورت و دست هایش را صلیب کرده گفت: حالا دیگه نه. باید اون موقع منو می بوسیدی. باشه. یک دستش را روی شانه او با بی حالی آویزان کرد و با دست دیگر پستان های او را می مالید. لب ها را با لب هایش بازی داد. دختر مثل موجودی بود که به او سپرده بودند فقط پلک هایش را ببندد و حس کند و کاری نکند. از اینکه مرد دور لب ها و گردنش را خیس می کرد احساس ناخوشایندی داشت و گفت دوس ندارم انقدر بزاق کسی صورتمو خیس کنه. مرد با کف دستایش جای بوسیدن هایش را خشک کرد و گفت: بیا. چه خوبی خوبی می دی. و دوباره زبانش را در دهان او بازی داد. لب ها را با دندان گرفت و در حالی که پستانهای او کف دستش ول می خورد، زیر لب گفت: دوست دارم. مستتم. می تونی راحتم کنی؟ دختر سر در ترقوه های های مرد فرو برد پشت دست مرد را به گونه هایش نوازش داد و گفت: آره. تپش های مرد زننده تر شد و با صدای نفس هایش گفت: دوستت دارم، آره دوستت دارم.
Monday, November 24, 2014
داستانک
Labels:
غیره نوشت
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment