یه غمی توی بوی شلغم هس که چغندر نیست. این غم بوداره. شلغم اومد گفت: ببین دادا می دونم که خون تو از ما رنگی تره و بوی بد منو تکنولوژی نانو هم نمی تونه بگیره. ولی آخه چرا؟ هیشکی نیومد بگه حالت به چند؟ هل یستوی الذین شلغمون و الذین لاشلغمون؟ من شلم پس شلا غم دارن دیگه مگه نه؟ ما هم شدیم شل و غم. به برکت زمستون قسم که نشستیم تو آب و بخاری پز شدیم. تو همون کاهگلی ها و سوز سوز لای در. یه دستی زد رو دوش چغندر: بگو که راس می گم رفیق. بگو که رفاقتاست که بوداره. بگو د لامذهب.
No comments:
Post a Comment