سرجوخه گفت: ما نیومدیم بجنگیم ما خانوم بازی هامون رو رها کردیم اومدیم یاد بگیریم. فرمانده چشم های گرد کرده اش را چرخاند طرف او: می سپرم از دهکده های اطراف این جنگل براتون یه ماده ترو تازه بیارن-یاد گرفتن مبارزه است- حوصلتون ازش سر رفت با چند تا کنسرو رهاش کنید بره. یک کف دست به دور نافش کشید: خیلی وقته این شکم به خودش گوشت خوک فراوون ندیده، از همین روستا که تهش می رسه به جاده راه بیافتید بزنید به دل طویله ها، ننه من غريبم در آوردن نوک اسلحه تونو اشاره بدید بهشون. ما وظیفه نداریم به اونا توضیح بدیم. یه نظامی فقط با زبان گلوله حرف می زنه. هنگامی که به سمت اتاقک چوبی بر می گشت سرباز ها با احترام نظامی به سمت روستا راهی شدند. فرمانده تپاله وار روی تخت سفری افتاد. کلاه از سر برداشت روی صورتش قرار داد تا روشنایی روز درون اتاقک را بپوشاند. خرناسش از درز دیوارهای چوبی بوی نم گرفته به هوای بم بیرون رسید. ظهر بود و هوا دیگر شلوغی جنگل را به خواب داده بود.
No comments:
Post a Comment