یکی شان بوی زمستانی نمور دارد. بوی ماندگی. آن یکی در حوالی نیمه شب توسط سپوری جوان خوانده می شده که با تمام زباله های شهر خاطره دارد و در هر ده صفحه گوشه ای تا خورده است. بعضا تا یک نصفه صفحه بین نوشته ها با مداد خط تیره زده و رها شده است تا وقتی دگر. در حاشیه ای چیزهایی نوشته است "تا اینجا"، "خسته بودم"، "ویش ویش" . حواشی نوشت های کتاب خالی از لذت نیست. به ما یک حس کنجکاوی کودکانه می دهد مثل خواندن نامه ای سربسته که بدانیم در آن لحظه از زمان او چه حالی داشته است. این کتاب صدای جاروی دسته بلندی است که با انگشت های او هر پاییز پینه خورد. آن یکی تر هم خودم هستم که گاهی دلم نیامده تمامش کنم و خواندنش را به کش و قوس انداخته ام و بعد دلتنگش می شوم و نمی دانم چه وقت، چند وقت دیگر قلمی به این خوبی می توانم پیدا کنم. هر کتاب شناسنامه روزهایی است که با آن و در آن زیسته ایم. هر کتاب شناسنامه زمان است.
No comments:
Post a Comment