Monday, January 12, 2015

بافت سیصد و چهل و سه

در حال فیلم دیدن هستم مادرم باکس داروهایش را می آورد کیسه را سرازیر می کند روی میز می گوید ببین تاریخ دارد من خوردم؟ می گویم آره. می خندم، می خندد ازینکه که به وسواس هایش می خندم. می گوید:"خب حالا بریم ببینیم بقیه داروهای توی یخچال هم تاریخ داره؟"  و هر ماه همین سناریو تکرار می شود بعد می گوید:"خب مسکن ها را بریز توی یک پلاستیک، تب برها را بگذار قسمت بالایی، قرص های خودت را هم بگذار پایینی قاطی نکنم و در آخر حرفش را با این جمله که "اگه من سواد داشتم منت تو رو نمی کشیدم." پایان می برد. دلم می سوزد و چون دلداری بلد نیستم هان هون می کنم مثل گاو بر می گردم پاز فیلم را برمی دارم که می بینم کنسل شده است. هر موقع او در حال فیلم یا اخبار دیدن( از اخبار فقط هواشناسی اش را دوست دارد می گوید من می خوابم تو هواشناسی را دیدی بیدار شدم به من خبر بده کدام شهر ایران بارانی است) است من می گویم شام چی داریم؟ (هر چند از آشپزی بازنشست شده است ولی همین که من بگویم شام چی داریم برایش یک دلگرمی است که فکر کند هنوز می تواند! و من هم سالها عادت کرده این سؤال هستم)می گوید: باز این کنترل رو چکار کردم کانال ها بهم ریخت. می گویم این قرمز را بزن بعد برو وسطی، بعد چپ، بعد راست. گاهی خوابم می گوید: حالا وسطی بزنم یا قرمزه؟ می گویم بابا هیچی نزن دو تا دکمه که بیشتر کاربرد نداره یا برو بالا یا بیا پایین. می گوید دستم خورد. می گویم نزار دستت بخوره بعد کانال را می گذارد روی جم می رود توی فکر. بیدار می شوم می گوید این فیلم داستانش چیه؟ می گویم من که خواب می دیدم تو فیلم می دیدی. سکوت می کند. سکوت می کنم.

No comments:

Post a Comment