Monday, January 12, 2015

اینجا زمستان ندارد.

اینجا زمستان ندارد. خاله خانوم می گفت: "عوضش آنقدر تابستان دارد که می شود با آن مرباهای رنگین درست کرد. همه پاییز را سهمیه داد. بازگشت کلاغ ها را به تعویق انداخت." اینجا سرماخوردگی نداریم که بهانه درست کردن آش و سوپ های خوشمزه باشد. آخر ما همیشه مناسبتی زندگی می کنیم. باید یکی بمیرد یا متولد شود یا عزاداری و شادی به خانه ما بیافتد. حالا که زمستان نمی آید من دلم می خواهد سینه پهلو کنم. پهلوی هایم به خس خس بیافتد و خاله خانوم با اتوبوس راه بیافتد بیاید اینجا با قابلمه مسی و لحجه کرمانی مادرش انواع شورباها را بپزد و من که درازکش توی هال افتاده ام او را از پیشگاه در اشپزخانه ببینم که با صبوری خاص خودش خورد می کند، هم می زند، زیرش را زیاد و کم می کند، نمکش را می چشد بعد فکر می کند ببیند باز چاشنی می خواهد یا نمی خواهد. خاله خانوم وقت هایی که مربا شیشه می کند هر بار با همان حزن و ترانه وار می گوید: "اینجا زمستان ندارد، تو را ندارد. چکمه های باران خورده، جیب های مردانه و یکهو ادامه حرفش را سر می دهد توی دلش انگار نمی خواهد تنهایی اش را گردن بگیرد مرباها را گوشه ای می چیند و باز می گردد به همان خلوت مقدس آشپزخانه، جایی که  دل یک زن به قدمت تمام بافت های فرسوده تهران را در خود دارد و زیر شعله های ملایم آبی رنگ شور می افتد، تلخ می شود و گاه شیرین می زند.

No comments:

Post a Comment