Sunday, March 22, 2015

مشاجره

با مادرم دعوا کردیم و حالا هر دوتامون لش شدیم یه گوشه و اون همچنان داشت رو عقایدش پافشاری می کرد و من همچنان رو حرف هایی که برا خودم شده بود یه روزمرگی فکری و همین که شنید مثل یک مین منفجر شد و در حالی که هر دومون تپش قلب هامون ادامه دار شده بود گفتم آسپرین تو خوردی؟ گفت نه تو منو خوردی. گفتم من حرف می زنم. گفت تو حرص می دی. گفتم تحمل شنیدن آدم هایی که شبیه خودت نیستن رو نداری. اون مثل یک جنگجوی باستانی بود که با تمام قدرت داره از طرز تفکرش محافظت می کنه و من یک جوان ناشی که فقط با بازی کردن با کلمات قلنبه سلنبه و صدای بلند می خواد از دری متمدنانه وارد بشه و منم داشتم با زبان بی زبانی مادری فارسی رو باهاش هم می زدم. بعدشم گفت من که نمی فهمم تو چی می خوای برم شاممو بخورم

No comments:

Post a Comment