ملال من اجازه نمی دهد به تاریخ انقضای بطری شیر و نان نگاه بیاندازیم و هر وقت که مادرم نبوده که یادآوری کند اسهال می شدم یا همان نان را با بویش می خوردم و می دیدم که بله زنده ام. حتی در ایجاد دوستی هایم و تمام شدنش نیز همیشه یادم می رفته به تاریخ انقضای آدم ها توجه کنم.
می توانم از اولین دوستی که پیدا کردم شروع کنم. او یک دختر هفت ساله بود با کفش های پاشنه بلند و النگوهای صدادارش و آنقدر حالتش زنانه بود که عصبی ام می کرد و من روانی آنارشیستی و سادیسمی داشتم با مداد از نیمکت عقب به جانش فرو می دادم می گفتم جا موندم بقیه اش چی می شه؟ یک روز با همان کفش های تق تقی اش و مادرش و معلم آمدند کنار من و نرگس گفت: اینه! مادرش گفت مطمئنی؟ گفت اره خودشه و بعد معلم گفت: این آزارش به مورچه هم نمی رسد و من بغض کردم و معلم گفت: شما این دفعه رو ببخشید. بعد از آن روز اعتیاد به فرو دادن مداد را ترک کردم و خیلی صادقانه به نرگس گفتم با من دوست می شی؟ و او بی درنگ گفت بیا جلو بشین و من همانطور که همیشه از رفتارهای زنانه بدم می آمد آن مدل حرف زدن خانمانه و آرام بودن او را دوست داشتم. بعد از مهاجرت او خیلی اتفاقی دومین دوستم را در کلاس سوم پیدا کردم چون آنقدر گوشه گیر و منزوی بودم که منتظر بودم آدم ها سمت من بیایند و از اینکه خودم انتخاب کنم و پذیرفته نشوم کسر شانم می شد. او به اندازه همه کم حرفی من پر حرف بود هم به پر حرفی اش عادت کرده بودم و هم خسته بودم و گاهی دو ایستگاه جلوتر پیاده می شدم گوش هایم هوا بخورند. بعد از او وارد راهنمایی شدم و در اولین روز سر یک نیمکت با یکی دعوایمان شد با پشت دستم به دهنش کوبیدم و او با لب چاک خورده و خونی اش مچ من را گرفت و برد به دفتر. ناظم گفت: زنگ بزنم مادرت بیاد؟ او مچ من را محکم گرفته بود گفت: زنگ بزن خانوم این حقشه. ناظم می گفت قیافه اش که اینجور نمی گه. همیشه از تهدید بدم می آمد و برای اینکه غائله را بخوابانم سرم را انداختم پایین و بعد گفت: بیا بیا اینجا رو امضا کن دیگه ازت سر نزنه. قیافه مظلومم وسیله دفاعی ام شده بود و بعد گفت: روبوسی کنید بعد از بیرون آمدن او یک تف توی صورت من انداخت و من از اینکه فکر کرده بودم راس راستکی آشتی کرده و رو دست خورده ام عصبی بودم. جای مان را عوض کردیم و سومین دوستی چهار ساله را با بغل دستی ام ایجاد کردم و بعد هم تمام شد. من به علت تمام شدن نمی پردازم. من معتقدم بهترین دوستی ها در دوران دبیرستان شکل می گیرد، دوست های دانشگاهی آن معرفت دوست های دبیرستان را ندارند. اگر من در ایجاد و حفظ دوستی هایم موفق نبوده ام مختص به همه نیست. من خیلی شلدن بیگ بنگ تئوری هستم و برای اینکه یک شخص رفیق باشد تبصره و چهارچوب و فلسفه شخصی دارم و بسیار دقیق سنجم. به این دلیل فقط دو دوست برایم باقی مانده از دبیرستان. از یکی پرسیدم چرا دیگر نیستی؟ گفت مسیر زندگی مان عوض شده و من گفتم مسیر زندگی مان عوض شده دوستی هامان که عوض نشده و هر دو در سکوت یکدیگر محو شدیم. من داشتم برای تاریخ انقضای یک دوستی می جنگیدم که دیدم بوی ماندگی می دهد و به طرد شدن تن دادم.
در کالج هم که بودم یک دوست اتیوپی داشتم که اعتیاد داشت و حشیشی شده بود ولی شاد و سر خوش بود با همکلاسی های روسی می رفت پشت دانشگاه و قبل از کلاس گرم می کرد و در کلاس آنقدر نشئه بود سرش را می انداخت روی شانه ام و من از آدم های لوس بدم می آید به او می گفتم پیس آو شت و او می خندید و بعد از دوسال دیگر سراغی از هم نگرفتیم. یک همکلاسی دیگر هم بود که من در بحرانی ترین دوران افسردگی ام بودم مدام سوال می پرسید که باب دوستی را باز کند و من کوتاه و مختصر با هوم بله و آها سر و تهش را هم می آوردم. بعد هم مرا شکل زامبی می دید می گفت: در خانه هم همینطوری؟ گفتم آره و بعد گفت: عجب عجب.
همانقدر که شلدن در روابط اجتماعی و ایجاد دوست ضعیف و ناموفق بود من به همان وضع اسف بار ولی این را هم یاد گرفتم که در یک دوره از زندگی تمام رفیق هایت را سر هیچ و پوچ از دست می دهی و آنها هم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارند و تلاش تو برای نگه داشتن آنها فقط باعث می شود بوی گند دوستی های از پا در آمده به زیر دماغت بزند.
می توانم از اولین دوستی که پیدا کردم شروع کنم. او یک دختر هفت ساله بود با کفش های پاشنه بلند و النگوهای صدادارش و آنقدر حالتش زنانه بود که عصبی ام می کرد و من روانی آنارشیستی و سادیسمی داشتم با مداد از نیمکت عقب به جانش فرو می دادم می گفتم جا موندم بقیه اش چی می شه؟ یک روز با همان کفش های تق تقی اش و مادرش و معلم آمدند کنار من و نرگس گفت: اینه! مادرش گفت مطمئنی؟ گفت اره خودشه و بعد معلم گفت: این آزارش به مورچه هم نمی رسد و من بغض کردم و معلم گفت: شما این دفعه رو ببخشید. بعد از آن روز اعتیاد به فرو دادن مداد را ترک کردم و خیلی صادقانه به نرگس گفتم با من دوست می شی؟ و او بی درنگ گفت بیا جلو بشین و من همانطور که همیشه از رفتارهای زنانه بدم می آمد آن مدل حرف زدن خانمانه و آرام بودن او را دوست داشتم. بعد از مهاجرت او خیلی اتفاقی دومین دوستم را در کلاس سوم پیدا کردم چون آنقدر گوشه گیر و منزوی بودم که منتظر بودم آدم ها سمت من بیایند و از اینکه خودم انتخاب کنم و پذیرفته نشوم کسر شانم می شد. او به اندازه همه کم حرفی من پر حرف بود هم به پر حرفی اش عادت کرده بودم و هم خسته بودم و گاهی دو ایستگاه جلوتر پیاده می شدم گوش هایم هوا بخورند. بعد از او وارد راهنمایی شدم و در اولین روز سر یک نیمکت با یکی دعوایمان شد با پشت دستم به دهنش کوبیدم و او با لب چاک خورده و خونی اش مچ من را گرفت و برد به دفتر. ناظم گفت: زنگ بزنم مادرت بیاد؟ او مچ من را محکم گرفته بود گفت: زنگ بزن خانوم این حقشه. ناظم می گفت قیافه اش که اینجور نمی گه. همیشه از تهدید بدم می آمد و برای اینکه غائله را بخوابانم سرم را انداختم پایین و بعد گفت: بیا بیا اینجا رو امضا کن دیگه ازت سر نزنه. قیافه مظلومم وسیله دفاعی ام شده بود و بعد گفت: روبوسی کنید بعد از بیرون آمدن او یک تف توی صورت من انداخت و من از اینکه فکر کرده بودم راس راستکی آشتی کرده و رو دست خورده ام عصبی بودم. جای مان را عوض کردیم و سومین دوستی چهار ساله را با بغل دستی ام ایجاد کردم و بعد هم تمام شد. من به علت تمام شدن نمی پردازم. من معتقدم بهترین دوستی ها در دوران دبیرستان شکل می گیرد، دوست های دانشگاهی آن معرفت دوست های دبیرستان را ندارند. اگر من در ایجاد و حفظ دوستی هایم موفق نبوده ام مختص به همه نیست. من خیلی شلدن بیگ بنگ تئوری هستم و برای اینکه یک شخص رفیق باشد تبصره و چهارچوب و فلسفه شخصی دارم و بسیار دقیق سنجم. به این دلیل فقط دو دوست برایم باقی مانده از دبیرستان. از یکی پرسیدم چرا دیگر نیستی؟ گفت مسیر زندگی مان عوض شده و من گفتم مسیر زندگی مان عوض شده دوستی هامان که عوض نشده و هر دو در سکوت یکدیگر محو شدیم. من داشتم برای تاریخ انقضای یک دوستی می جنگیدم که دیدم بوی ماندگی می دهد و به طرد شدن تن دادم.
در کالج هم که بودم یک دوست اتیوپی داشتم که اعتیاد داشت و حشیشی شده بود ولی شاد و سر خوش بود با همکلاسی های روسی می رفت پشت دانشگاه و قبل از کلاس گرم می کرد و در کلاس آنقدر نشئه بود سرش را می انداخت روی شانه ام و من از آدم های لوس بدم می آید به او می گفتم پیس آو شت و او می خندید و بعد از دوسال دیگر سراغی از هم نگرفتیم. یک همکلاسی دیگر هم بود که من در بحرانی ترین دوران افسردگی ام بودم مدام سوال می پرسید که باب دوستی را باز کند و من کوتاه و مختصر با هوم بله و آها سر و تهش را هم می آوردم. بعد هم مرا شکل زامبی می دید می گفت: در خانه هم همینطوری؟ گفتم آره و بعد گفت: عجب عجب.
همانقدر که شلدن در روابط اجتماعی و ایجاد دوست ضعیف و ناموفق بود من به همان وضع اسف بار ولی این را هم یاد گرفتم که در یک دوره از زندگی تمام رفیق هایت را سر هیچ و پوچ از دست می دهی و آنها هم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارند و تلاش تو برای نگه داشتن آنها فقط باعث می شود بوی گند دوستی های از پا در آمده به زیر دماغت بزند.
No comments:
Post a Comment