همیشه مسائلی که برای دیگران خجالت آور است سربسته مطرح می شوداما باید این شیشه شکسته شود چیزی که اسمش را به قول خودمان حیا یا هر خزعبل دیگری گذاشته ایم خود سانسوریست .وقتی ده ساله بودم زنگ های نقاشی سر اینکه این قضیه ی خون و زن و شوهر و اینها چه ربطی به هم دارندبا همدیگر پچ پچ می کردیم یکی میگفت مادرم می گوید زن ها این طوری می شوند مال بچه ها نیست بعد ما خیال مان راحت می شد یکی دیگر می گفت هر کس به دوازده سالگی برسد به همچین چیزی دچار می شود و کلی حرف ها ی دیگر از خودمان در می آوردیم سر هم می کردیم دلمان خوش باشد . من که خواهر درست حسابی هم نداشتم آدمی بود و هست که با یک من پنیر و کره و عسل نمی شود خورد یک بار آمدیم مثل بچه آدم راجع به این چیزها از زیر دهانش حرف بکشیم دیدیم جبهه می گیرد عصبی می شود و می گوید این چیزها را از کدام قبری یاد گرفتی گم شو . تقریبا یک همچین حالی می شدیم :| گم می شدیم می رفتیم .
یک موقع هایی هم کمد را زیرو رو می کردیم فک می کردیم آن نوار بهداشتی ها پوشک برادرمان هست یک همچین خری بودیم!!!
بعد از اینکه وارد راهنمایی شدیم معلمها تک تک اول سال می امدند در کلاس را چهار قفله می بستند و با هزار و یک جور ادا و خجالت مطرح می کردند چیزی هم دستگیرمان نمی شد. نا گفته نماند ما که از انها زرنگ تر بودیم خلاصه یک روزی یکی از دوستانم خواهرش برایش کلی توضیح داده بود و آمده بود ما را هم در جریان بگذارد. وقتی فهمیدم از همه زن ها و دختر ها بدم می آمد نسبت به آنها غیرت پیدا کرده بودم یک احساس جندگی بهشان داشتم با خودم می گفتم این چه حکمتیست که همه خجالت می کشند حتما چیز خیلی بدیست. دوستان ما همه به این مرحله رسیده بودند زنگ های تفریح می نشستند یا می نشستیم چون خودم هنوز به ان وضع دچار نشده بودم فقط گوش میدادم می گفتند حالا اینجا مدرسه اس همه دختر هستیم فردا برویم دانشگاه جلوی آن همه پسر به این وضع دچار شویم آبرویمان را کجا ببریم یک جور دغدغه شده بود و همه غصه می خوردند .من همیشه ایمنی را رعایت می کردم یک بسته دستمال با نوار بهداشتی به قول معروف تجهیزات لازم را همراه داشتم برای خودم و دوستانم یک وقت میز کثیف شود تمیز کنیم که همیشه خرج انها می شد و یک وقت هایی مادرم می گفت این همه دستمال کجا می بری توی دلمان می خندیدیم می گفتم دوستانم سرما می خورند دستمال ندارند.
ما تا شانزده سالگی مثل مریم مقدس مانده بودیم غصه می خوردیم یک وقت هایی دست به دامن خدا می شدیم که برای ما هم اتفاق بیوفتد یک وقت نازا نباشیم و اینها بالاخره مریض شدیم و معلوم شد دچار فقر آهن هستیم که ما هم شدیم بالاخره بعد از خودم بدم می امد به جمع همان جنده ها اضافه شده بودم کم کم با خودم کنار آمدم گفتم این چه کاریست اسم دختر و زن مردم را جنده می گذارم باید از این فکر بکشم بیرون همین طوری عادت کردیم و کنار امدیم در واقع چیزی است که باید در طبیعت وجود داشته باشد و کاریش هم نمی شود کرد اما از این پدر مادر و معلمها و همه ی انها که اینطور برخورد می کردند بدم می آید خوب است برای نسل های آینده فرهنگ سازی کنیم و دیگر نیاز نباشد مثل ما بدبخت ها از اینجا و انجا خودش را جر بدهد تا چیزی دستگیرش شود .
یک موقع هایی هم کمد را زیرو رو می کردیم فک می کردیم آن نوار بهداشتی ها پوشک برادرمان هست یک همچین خری بودیم!!!
بعد از اینکه وارد راهنمایی شدیم معلمها تک تک اول سال می امدند در کلاس را چهار قفله می بستند و با هزار و یک جور ادا و خجالت مطرح می کردند چیزی هم دستگیرمان نمی شد. نا گفته نماند ما که از انها زرنگ تر بودیم خلاصه یک روزی یکی از دوستانم خواهرش برایش کلی توضیح داده بود و آمده بود ما را هم در جریان بگذارد. وقتی فهمیدم از همه زن ها و دختر ها بدم می آمد نسبت به آنها غیرت پیدا کرده بودم یک احساس جندگی بهشان داشتم با خودم می گفتم این چه حکمتیست که همه خجالت می کشند حتما چیز خیلی بدیست. دوستان ما همه به این مرحله رسیده بودند زنگ های تفریح می نشستند یا می نشستیم چون خودم هنوز به ان وضع دچار نشده بودم فقط گوش میدادم می گفتند حالا اینجا مدرسه اس همه دختر هستیم فردا برویم دانشگاه جلوی آن همه پسر به این وضع دچار شویم آبرویمان را کجا ببریم یک جور دغدغه شده بود و همه غصه می خوردند .من همیشه ایمنی را رعایت می کردم یک بسته دستمال با نوار بهداشتی به قول معروف تجهیزات لازم را همراه داشتم برای خودم و دوستانم یک وقت میز کثیف شود تمیز کنیم که همیشه خرج انها می شد و یک وقت هایی مادرم می گفت این همه دستمال کجا می بری توی دلمان می خندیدیم می گفتم دوستانم سرما می خورند دستمال ندارند.
ما تا شانزده سالگی مثل مریم مقدس مانده بودیم غصه می خوردیم یک وقت هایی دست به دامن خدا می شدیم که برای ما هم اتفاق بیوفتد یک وقت نازا نباشیم و اینها بالاخره مریض شدیم و معلوم شد دچار فقر آهن هستیم که ما هم شدیم بالاخره بعد از خودم بدم می امد به جمع همان جنده ها اضافه شده بودم کم کم با خودم کنار آمدم گفتم این چه کاریست اسم دختر و زن مردم را جنده می گذارم باید از این فکر بکشم بیرون همین طوری عادت کردیم و کنار امدیم در واقع چیزی است که باید در طبیعت وجود داشته باشد و کاریش هم نمی شود کرد اما از این پدر مادر و معلمها و همه ی انها که اینطور برخورد می کردند بدم می آید خوب است برای نسل های آینده فرهنگ سازی کنیم و دیگر نیاز نباشد مثل ما بدبخت ها از اینجا و انجا خودش را جر بدهد تا چیزی دستگیرش شود .
No comments:
Post a Comment