هرروز که روز خودش را می گذراند علاوه بر خودم آدم های تکراری تری با همان لباس در همان محل با همان حرکات جلوی چشمم ظاهر می شوند .هرروز همان ساعت زنگ می خورد علاوه بر خودش مغز من را هم با صدایش می گاید آش و لاش بلند می شوم می روم کمی در آینه ی دستشویی زل می زنم چند عدد فحش حوالی خودم و زندگی می کنم آبی به صورت می زنم و با قیافه ی در هم کوفته و یک رژ لب که اخم صورتم ناپدیدش کرده راهی می شوم .راه همان راه است زمان مشخص کار هایم دیوانه ام می کنند مثلا می دانم این مسیر بیست دقیقه ای آهنگ به کجا می رسد و من به کجای این خیابان پرت خواهم شد. از استادم بیزارم هر روز می گوید وات دید یو دو یستردی یا اول هفته با همان صدای گوش خراشش می پرسد هو واز یور ویکند و من زل می زنم می گویم هیچی. آخر من جایی نمی روم کسی را ندارم نه که ندارم، دارم ولی به درد من نمی خورند آدم های خانه ی من وقتی خرید داشته باشند بیرون برایشان معنی دارد فرضا من بگویم مرا ببرید صفا سیتی مادر می گوید برو گوه بخور بهترت است یا خواهر می گوید می خواهی بروی با دوستانت چه کونی بدهی. ادبیات قشنگشان مرا از خود بی خود می کند در حد جنون.
تمام روز به جز پانزده دقیقه ناهار و شام که جمعا سی دقیقه اس من پای همین کامپیوتر و میز هستم آنقدر می نشینم تا چشمم از کاسه در بیاید و روبه سرخی برود که همیشه سر ساعت یازده این اتفاق می افتد خاموشش می کنم و جنازه ام را به زور روی تخت پهن می کنم. آنجا همه ی فکر ها تصمیم می گیرند با هم به سراغم بیایند بینشان هم آب روغن قاطی می کنم یک هو میگویم خفه شو ببینم چه داشتم می گفتم کجا بودم دوباره ادامه میدهم به همان چیز ها که اسمش رو یا هست فکر کنم
برنامه ی بعدی خوابم فشار دادن روح مرده ی متحرکم هست آنقدر انگولکش می کنم تا گریه اش در بیاید این عملیات هم رسم و رسوم دارد. اول باید پتو بکشم روی جنازه ام لحاف بی چاره هم زیر دندان هایم جویده شود یک وقت کسی نبیند و صدایم در نیاید چون اصلا خوشم نمی آید کسی آبغوره ی من به چشمش بیوفتد و فردا صبح برایم ترحم بازی در بیاورد آخر برنامه مثل کسی که از ارگاسم سکس ملس و بی جان شده شل می شوم اشک سه راهی پیدا می کند، دو راهیش به زیر لاله گوش و بالش یک راهیش هم به داخل پیچ و خم های گوشم ختم می شود می رسد به حلقم نمکش هم نمک مرغوبی ست، در حین اینکه آب نمک های صورتم باد کولر می خورند و خشک می شوند خواب به چشمم موج می زند و بیهوش می شوم.
دوباره فردا روز از نو روزی از نو...
تمام روز به جز پانزده دقیقه ناهار و شام که جمعا سی دقیقه اس من پای همین کامپیوتر و میز هستم آنقدر می نشینم تا چشمم از کاسه در بیاید و روبه سرخی برود که همیشه سر ساعت یازده این اتفاق می افتد خاموشش می کنم و جنازه ام را به زور روی تخت پهن می کنم. آنجا همه ی فکر ها تصمیم می گیرند با هم به سراغم بیایند بینشان هم آب روغن قاطی می کنم یک هو میگویم خفه شو ببینم چه داشتم می گفتم کجا بودم دوباره ادامه میدهم به همان چیز ها که اسمش رو یا هست فکر کنم
برنامه ی بعدی خوابم فشار دادن روح مرده ی متحرکم هست آنقدر انگولکش می کنم تا گریه اش در بیاید این عملیات هم رسم و رسوم دارد. اول باید پتو بکشم روی جنازه ام لحاف بی چاره هم زیر دندان هایم جویده شود یک وقت کسی نبیند و صدایم در نیاید چون اصلا خوشم نمی آید کسی آبغوره ی من به چشمش بیوفتد و فردا صبح برایم ترحم بازی در بیاورد آخر برنامه مثل کسی که از ارگاسم سکس ملس و بی جان شده شل می شوم اشک سه راهی پیدا می کند، دو راهیش به زیر لاله گوش و بالش یک راهیش هم به داخل پیچ و خم های گوشم ختم می شود می رسد به حلقم نمکش هم نمک مرغوبی ست، در حین اینکه آب نمک های صورتم باد کولر می خورند و خشک می شوند خواب به چشمم موج می زند و بیهوش می شوم.
دوباره فردا روز از نو روزی از نو...
No comments:
Post a Comment