Tuesday, May 17, 2011

ضعیفه

می دانم برای خیلی ها که نه، برای همه کلمه ای که برای تاپیک انتخاب کرده ام برایشان خوشایند نیست . وقتی موجوداتی به اسم زن یا دختر می بینم که در نهایت کمبود تسلیم جامعه ای می شوند برایم درد دارد وقتی می بینم دختران خوشگل برای ثابت کردن عشقشان به جنس مخالف برای به اثبات رساندن اینکه بله ما دختر ها مثل پسر ها خوشکل پسند نیستیم به قول خودشان برای ما صداقت و وفاداری مهم است سر خودشان شیره می مالند می گویند خوب آنها هم آدم هستند دیگر... .نا گفته نماند دختری که عاشق می شود دیگر جای خود دارد کاری به آنها ندارم درشان را بسته ام گذاشته ام سر جایشان. بحث من آنهاییست که حرام شده اند ...

می خواستم از زنی بگویم  که با وجود دو بچه وقتی می نشینم پای دردو دلش می گویم خوب با وجود زندگی آنچنانی و توی دلم خانه ی آسانسور دار... چرا باید یک زن سی و دو ساله دپرس و دلمرده باشد مگر با همسرت  مشکل داری؟ می گوید نه چون من اصلن احساسی به او ندارم .پس چرا او را قبول کردی ؟آخر برای فراموشی رابطه ای که به شکست ختم شد از بی شوهری به همین قانع شدم وگرنه کدام دختری پیدا می شود که ته دلش از آن پسر خوشکل ها یا معمولی ها نخواهد یا بگوید نه کچل ها با وفا هستند زشت ها صداقت دارند .چون با آن وضع کسی دورو ور شوهر شان نمی پلکد ترجیح می دهند تمام عمر به همین قانع باشند یا اینکه خودشان جذابیتی نداشته باشند و به همچین مردهایی تن بدهند ...گفتم سختت نیست؟ چرا اما بچه ها سرگرمم می کنند فکرش کمتر آزارم دهد ...

همین طور بغض ته دلش مانده بود، حیا اجازه نمی داد، سرش پایین بود مثل کلفت های عصر بوق. ساکت ماندم اگر سوال پیچش می کردم گوش دادن به حرف هایش را به حساب فضولی ام می گذاشت دوباره به حرف آمد ...حرفهایی از نهایت سقوط یک زن می گفت : من هیچوقت از او احساسی ندیدم جز اولین شب ازدواج آن هم برای پاره کردن آن پرده انگار که سند دوست داشتنش در پاره کرده پرده من ختم می شد من فوق لیسانس دارم و او یک دیپلمه است در مغازه لواز التحریر خب مسلما نمی تواند خواسته های مرا درک کند باید حق را با او بدهم.هر موقع ناهار و شام و صبحانه سر وقت باشد لبخند دارد وقت های بیکاری اش را هم با بچه ها سر می کند طوری که هنوز از من خجالت می کشد با من حرف بزند اما برای پاره کرده یک پرده حجب و حیا را گذاشته بود توی صندوقچه ی خانه شان. انتظار دارد در حالی که جنده های ماهواره را از این کانال به آن کانال می کند من بگو یم عزیزم چایی می خوری؟
من جوایی برای حرف هایش نداشتم اگر می گفتم اشکالی ندارد یا هر چرند دیگری یعنی نمک پاشیده ام روی زخمش همین طور ساکت ماندم تا اینکه شوهرش زنگید گفت آمده باید برود  مثل آدمی که جان در بدن نداشته باشد نا امید ، شل دستم را به دستنش مالید به نشانه ی خدا حافظ در را محکم کوبید و رفت ...
آن زن غم داشت خیلی زیاد نه من نه تو کسی که در موقعیت او باشد شاید شاید  بفهمد ..چون من و تو برای چند ثانیه که این را می خوانم(می خوانیم) بگوییم اخی الهی بیچاره و کلی مخلفات دیگر که ابراز همدردی کنیم تا دو دقیقه ی دیگر یادم(مان) هم نیست ...

پ.ن: یکی از فامیل ها بود...

No comments:

Post a Comment