Saturday, May 21, 2011

حواس....پ ....ر .....ت

حواسم آنقدر پرت و پلا شده که هر چقدر تکه هایش را جمع و جور می کنم باز کم می آورم بعضی ها که  برای من با من حرف می زنند  به خیال بی چاره شان نمی دانند که آنها  را نمی شونم در جواب سری تکان می دهم اینور و آن وری می کنم دلشان خوش می شود می روند پی کارشان بعضی ها هم از نقاشی صورتم می دانند جایی دیگر سیر می کنم.
از آن بعضی ها
 یکی می گویدچته عاشق شدی؟
 یکی می گوید غمت را نبینم
یکی می گوید هر کجا هستی سلام ما را برسان
یکی می گوید بیخیال بابا دنیا دو روز است حالش را ببر
یکی می گوید الو... الو... صدایمان را داری
 یکی می گوید برو بابا تو هم که هیچوقت حالت خوش نیس
یکی می گوید خیلی بورینگ هستی به خودت برس خودت را بساز
یکی می گوید با این وضعیت تا چند سال دیگر دوام نمی آوری کاری بکن
یکی می گوید بیا جای غصه پیتزا بخور جان بگیری مردنی
یکی می گوید به دل نگیر خدا بزرگ است
و من در جواب همه اینهایی که با یک مشت کوبیده شده بر بازویم گفته شده می گویم
نه
چاک دهن گشاد می کنم به نشانه لبخند
باشد
باز چاک دهن باز می کنم ولی تنگ تر
برو بابا تو هم دلت خوش است
تو هم خودت را با کس دیگری بساز ما آدمش نیستیم
به درک از خدایم است
اشتها ندارم
ولمان کنید  مغز ما انباری شده است از کلمات دلخوشکنکی این آدم ها که سر و ته ندارند...

No comments:

Post a Comment