انگشتم روی کیبورد می آید اما می لغزد می ترسد بنویسد. حرفهایم تا دم گلو می آید اما صدا نمی دهد بیرون نمی آید، بغض راهش را بسته. سالهاست در حد کلمه حرف می زنم حوصله ی کشیدن نخ جمله را ندارم زود تمامش می کنم برود پی کارش.آنقدر گوشه گیر شده ام حس حرف زدن در من مرده کلمات را از یاد برده ام. گاهی وقت ها کلمه کم می آورم برای بیان گاهی وقت ها همین طور که نشسته ام روبروی لپ تاپ بیخود و بی جهت اشکم ریز ریز سرازیر می شود رویش .گاهی وقت ها آنقدر توی تنهایی با خودم وراجی می کنم که احساس می کنم یک دیوانه ی بی عیب شده ام و هیچکس نمی شناسدش حتی حال اینکه یک نفس عمیق بکشم را هم از من گرفته این زندگی زندگی که میگویم منظورم آدم هایش هست همین ها که با قدم های محکمشان روی مغزم راه می روند...خلاصه حال قرازه و دربو داغونی دارم این روزها
سه خط و نیم نوشتم کمی روبراه شدم ادامه اش خودش آمد به ذهنم دیگرزور نزدم ، رسید به انگشتم ،تا روان شد توی وبلاگ شایدکمی ازسنگینی روحم کاسته شود هر چند دردی دوا نمی کند از من..ولی خب بد نیست همین که حال کاذبی به آدم می دهد هم کافیست...
سه خط و نیم نوشتم کمی روبراه شدم ادامه اش خودش آمد به ذهنم دیگرزور نزدم ، رسید به انگشتم ،تا روان شد توی وبلاگ شایدکمی ازسنگینی روحم کاسته شود هر چند دردی دوا نمی کند از من..ولی خب بد نیست همین که حال کاذبی به آدم می دهد هم کافیست...
No comments:
Post a Comment