Wednesday, June 08, 2011

بخشی از دوست دارم هایم ...

یک شب بارانی بزنم به دل  خیابان. زیر باران قدم بزنم خیس آب بشوم آنقدر که آب  چکه کند از من  .ادای تنگها در اوردن را دوست ندارم از اینها که یک چتر می گیرند یک وقت باران بی آزار بهشان نزند . خوب داشتم می گفتم سرم را بالا بگیرم تا حدی که قوز گلویم بزند بیرون ، خطوط مورب باران بزند به فرق سر و صورتم، نفس نفس بزنم، چند قطره اش روانه دل و روده ام شود .این بار بارانی ام را بپوشم بنشینم روی نیمکت، خم کنم سر بی جانم را نفسی تازه کنم در همان حال سر تیر چراغ برق روشنایی بی مثال و قد کشیده اش را به رخ من و خیابان خلوتش بکشد و این صحنه ها مرا به خلسه فرو ببرد(می برد)

No comments:

Post a Comment