Monday, June 13, 2011

خسته نباشید!!!

آه به ته نمی رسد نفس ها از من خسته شده اندآنها هم آری ،من را نه ، نمی خواهند  . نمی خواهند من بکشمشان با خودم که چه شود؟یه موجود مصرف کننده که سودی ندارد سر تا پا ضرر است . یک وقت هایی می گویم حالا که من خودم از خودم به ستوه آمده ام نقطه ی پایان یک  من را گذاشته ام و خلاص. خسته گی ها از بین نمیروند روی هم رسوب میکنند تا یک روز از یک جایی بزنند بیرون خودشان را نشان دهند. زندگی انجایش درد دارد که خودت از خودت پریشانی بگیری حوصله ات از خودت سر برود آنوقت دیگر کسی پیدا نمی شود زیرت را کم یا خاموش کند آنها که در من نیستند چه می دانند من چه مرگم هست نباید هم بدانند اصلا لزومی ندارد فوقش برای من تبصره ای می برند سر تا پا شعار و حس ترحم و از آن حرف های ادبیاتی در حالی که من خسته تر از آنم که گوشی برای شنود بلغور ها داشته باشم. و اینها خودش نمک نه سرکه می شود روی زخم خیس و خون آلود من پس ترجیح می دهم تنها باشم تا کسی برای روح و روان خسته ام نسخه نپیچد

No comments:

Post a Comment